top of page

غوث الدین مستمند
محترم قاضی غوث الدین مستمند غوری فرزند ارباب تاج الدین ولدیت ملک متولد سال 1337 ه ش درقریه گرُگی ولایت غور تحصیلات خصوصی غور وهیرات را داشته که بعدآ بحیث رئیس اطلاعات وفرهنگ غور وبعدآ درمحکمه شهری غور ومحکمه تولک، محاکم کرخ وشندند وادرسکن وپشتون زرغون وگزره وانجیل ولایت هرات کار نموده اند ایشان درزمینه شعر وادب وتاریخ وفقه پانزده اثر شعری دارند اینک نمونه شعر شان که درمورد زیبایی های منار جام غور سروده اند

اینکه سر به فلک می نمایی فام است
افتخار وطن غور منار جام است

هشت قرن است که با عظمت خاص بر پا است
بارش باد ز بر کندن وی ناکام است

یادگاریست که از شوکت اسلام بجا است
اثر قوت و پابندگی اسلام است

طرفه آیات الهی و احادیث نبی
گرد درگرد وی این چه نیکو ارقام است

این نقوش که به پیرایه آیات بود
مظهر ذوق و هنر مندی ایام است

یعنی از عصر درخشان غیاث الدین است
شاه غازی که بحق در خور صد اکرام است

آنکه جان در ره توحید و شرف کرد فدا
آنکه پاشیده ازو جمعیت اصنام است

دو برادر که بودند خانه دین را معمار
چون دو بازوی که پیوسته بیک اندام است

آن یکی کار جهان بانی و دادش بودی
شغل فرخنده که روی همه کس آرام است

این دگر دعوت حق کرد همه هند گرفت
روح وی شاد که این طرفه نکو اقدام است

رائی و راجه گی و شرک برانداخت همه
گفت پیغمبر حق را هکذا پیغام است

ای دریغا همه آن عزت و اقبال کجا است
که ازان روز نشان است ونه هرگز نام است

آه زین شهری که ویران شده از گردش چرخ
آن چه آغاز مشعشع وین چه سخت انجام است

شهر فیروز کوه وجایگه قصر برین
گوئیا چهره خاک آلوده ایام است

وای زین گردش چرخ فلک و دور زمان
از جهان چشم وفا سخت خیال خام است

مستمندا دل محزون قوی دار که حق
قادر مطلق وذوالعزت والا کرام است

خوشا غورات و حسن کوهسارش
خدایا از بلا محفوظ دارش

بود در چغچران آب و هوایی
به مانند بهشت و جویبارش

بود فیروزه کوه این نام نامی
نشانی زان خجسته روزگارش

ز شاهنشاهیش کس بی خبر نیست
به دهلی باشد اکنون یادگارش

به حسن شهرک و جامش ندیدم
به زیر گنبد نیلی حصارش

منار جام آن برج نگارین
جهان را بس بود این افتخارش

شکستن گاه چنگیز است تولک
ز مردان غیور شهسوارش

به ساغر دیده میگردد فروزان
ز باغستان نغز میوه دارش

شکوه تیوره باشد هویدا
ز چهل ابدال سخت استوارش

عجایب تر ز باغستان بابل
به پرورده نکو پروردگارش

پسابندش بود رشک گلستان
ز وادی های سبز آب دارش

به غرجستان تاریخی گذر کن
به زیبا دره های بی شمارش

برود مرغ و غوغا و مستیش
به پیچاپیچ رفتن همچو مارش

همه غورات ما فرخنده باشد
عبیر افشان نسیم مشکبارش

زمستانش لباس نور از برف
ردای سبز در بر هر بهارش

به کوهستان آن از سبزه و گل
بود حیرت فضا نقش و نگارش

به شیرینی و جان بخشی و صافی
نظیر آب حیوان چشمه سارش

بود فرحت فزا هر صبحگاهان
نوای بلبل و قمری و سارش

سری هر صخره اش کبک خوش آواز
به شاخ هر گلی مرغ هزارش

ز گرگ و روبه و آهو و نخچیر
فراهم جمله انواع شکارش

به گاوان قوی پشت است مشهور
به اسپان نجیب راهوارش

بهاران جلوه ای ایلاق بنگر
که باشد رسم دیرین در دیارش

چپر با خیمه و خرگاه مردم
بپا گردد قطار اندر قطارش

رمه در دشت و چوپان در دل کوه
نی جانسوز باشد غمگسارش

طربگاهی درین عالم نباشد
طرب انگیز تر از لاله زارش

سمن اندر سمن اطراف کوهش
بنفشه در بنفشه مرغزارش

به غورات آ و فیض روح قدسی
بخواه از مردم نیکو شعارش

جوانانش دلیر و پیل افگن
بود صد رستم و اسفندیارش

زند طعنه به خورشید درخشان
مه شکر لب سیمین عذارش

پرستارش نیکورویان خلخ
به خدمت لعبتان قندهارش

سهی سرو و رسا زلف گل اندام
که بخشد نشه مستی خمارش

منم مجنون بود لیلای من غور
ستود مستمند به شعر آبدارش

رها کی می کنم من مستمندا
کنارش را کنارش را کنارش

دوبیتی های در توصیف غور و زیبایی هایش

صفای غور زیبا یادم آید
صدای موج دریا یادم آید

بهار و کوهسار پر ز لاله
بساط سبز صحرا یادم آید

خوشا از سبزه ها پیراهن غور
خوشا آن لاله زار دامن غور

طراوت می درخشد از جمالش
طرب می جوشد از پیرامن غور

الا ای غور زیبا بام دنیا
الا ای کوهسار نغز زیبا

بنازم صخره های سرکش را
بنازم لاله های سرخ صحرا

به قربان سیاه کوه بلندت
فدای قله های ارجمندت

به فیروزکوه زیبا عاشقم من
که باشد زادگاه مستمندت

چهل ابدال ولی کوه سرافراز
همای بخت بر او جشن به پرواز

به مندیش کهن نازم که دارد
بسی نخچیر و مرغان خوش آواز

جمال تیوره زیبای زیباست
ز نقطه نقطه آن عشق پیداست

گلستانی است سر تا پای از عشق
تو گویی منزل مجنون و لیلی است

حصار سیفرود و تولک و جام
نشان فخر ما باشد به ایام

پسابند است کانون محبت
بود ساغر نگارین و گلندام

نه ساغر بلکه اورشک جهان است
ز سرسبزی گلستان جنان است

نمی دانم چه توصیفش نمایم
مگر گویم بهشت جاودان است

بهار شهرک و دولینه زیباست
فرح بخش و طرب خیز و دل آراست

هوایش مشک بیز و عطر آمیز
زمینش خرم و گلپوش و رعناست

ز خاک چارصده گل میزند سر
ز باغش صوت بلبل میزند سر

ز دریا و ز کوه و دشت و صحراش
به هر رنگی تجمل میزند سر

ز دولتیار زیبا ملک خوبان
گذرگاه ملنگ و کوی لیتان

سراسر عشق می جوشد ز خاکش
بسان لاله در دشت و بیابان

به لعل نازنین خویش نازم
بدان خوش سرزمین خویش نازم

فدای مردم زحمتکش آن
به قوم خوب خیراندیش نازم

همه غورات ما نیکو سرشته
مگو ای مدعی کان خطه زشته

بچشم مستمند آن کوهساران
بسان روضه باغ بهشته

bottom of page