top of page

غوث الدین نوری

جوان خوش‌ذوق و نویسنده جوان، محترم غوث الدین متخلص به نوری فرزند نور محمد متولد سال 1365 ه ش در ولسوالی ساغر ولایت غور و باشنده اصلی قریه تهاب ولسوالی تولک ولایت غور می‌باشند. وی تحصیلات ابتدایی را درساغر فرا گرفت و در سال 1383 به نسبت علاقمندی که داشت شامل قوای مسلح کشور شد و جهت فراگیری علم و دانش نظامی به کشور ترکیه اعزام شد و مدت شش سال در آنجا مشغول درس بود و دوره مستری نظامی را در آنجا اکمال نمود. ایشان به زبان‌های دری، پشتو، انگلیسی و ترکی مهارت دارند و بعد از برگشت به وطن، فعلاً باشنده ولایت هرات بوده و در قوماندانی امنیه ولایت هرات ایفای وظیفه می‌نمایند. ایشان استعداد خاص در شعر داشته و بیشتر اشعار میهنی می‌سرایند.

---

**قاف قیامت**

فتنه می‌بارد ز بام و در درین ویرانه ام
شعله‌ور گردیده شهر و کوچه و کاشانه ام

در زمین ذهن ما تخم نفاق انداختند
لانه کرده دشمنان اندر میان خانه ام

هر طرف دارد زبانه شعله‌ها از دشمنی
بال و پر هر سو بسوزد لشکری پروانه ام

هریک بانام این و آن کشند فرزند من
گاه؟ ملا؟ سرزند گه راهب بتخانه ام

جای نان هر شب به خانه ام کاسه پر از خون بود
زهر می‌نوشم بجای چای در صبحانه ام

آه و افغانم تمام دهر را پیچیده است
رهبر و قاعد ندارم نوکری بیگانه ام

ای خدا نوری خود را عقل و ایمان کن نصیب
ورنه تا قاف قیامت جاهل و دیوانه ام

---

**لاله‌های خونین**

چو بلبلان وطن در بهار می‌نالم
فغان و ناله به لب غمگسار می‌نالم

به هر سو می‌نگرم لاله‌های خونین است
حنا بدست من و سوگوار می‌نالم

به حال مردم بی آب و نان و بیکارم
به روی سفره بی شام و نهار می‌نالم

به فقر هموطنان کی توان نظر کردن
زدست ظالم و سرمایه‌دار می‌نالم

به هر سو طفل یتیم و برهنه پا باشد
ز جبر طالب بی‌ننگ و عار می‌نالم

نوری زندگی تو به آه و ناله گذشت
ز گریه کور شوم زار زار می‌نالم

---

**درد وطن**

درد وطن به گریه مداوا نمی‌شود
این عقده‌ها به جنگ و جدل وا نمی‌شود

گسترده کرد دامن خود را به هر طرف
این شام تیره مصدر فردا نمی‌شود

اینجا سوال زندگی و مرگ میهن است
دستت به من بده، به من و ما نمی‌شود

ای هموطن کلید معما به دست توست
دشمن حریف ما و تو اینجا نمی‌شود

این لشکر سیاه پیام‌آور غم است
قاتل به روی دهر مسیحا نمی‌شود

عشق وطن به سینه زده، خون ما خورده
هر داغ‌دار لالهء صحرا نمی‌شود

بازار جنگ فسق و فساد است نوری
گم‌گشته‌ایست صلح که پیدا نمی‌شود

---

**باختر**

میهنم کردی خراب، از خود بهتر می‌سازمت
دشمن دیرین من زیر و زبر می‌سازمت

در به در کردی مرا گوشه‌نشین هر دیار
باخبر باشی که من هم در به در می‌سازمت

آتش افروختی مرا، در آتش کین سوختی
آتش افروزم به جانت، شعله‌ور می‌سازمت

ای تجاوزگر رها کن میهن مارا برو
خون دل کردی مرا، خون جگر می‌سازمت

آنچه در سر پرورد دشمن نفاق ما و توست
تاجیک و پشتون و ازبیک باخبر می‌سازمت

ما که نوری خاک خویش و افتخار میهنیم
دشمنی خاک و دیارم در به در می‌سازمت

---

**تاکی چنین آواره ام**

تاکی چنین آواره‌ام از دست جنگ و دشمنی
تا چند درین غربت سرا سورم بیاد میهنی

تاکی همه مرگ‌آوران احکام نابودی دهند
تا چند ازین زنجیرها بردست و پایم می‌زنی

تاکی شبانگه کر کنم گوش فلک را بیشتر
تا چند ریزم اشک و خون ترکرده دارم دامنی

تاکی بسوزند کشورم در آتش جنگ و نفاق
تا چند به آتش می‌کشند باغ و دیار و گلشنی

تاکی به خاکم دشمنان ظلم و ستم دارد روا
تا چند بدست دشمنم بر خاک و خونم افگنی

تاکی کشد بیگانگان مارا به خاک خویشتن
تا چند نباشد رستمی گرز و کلاه و جوشنی

تاکی هر سوفته‌ای آهنگ شهر ما کند
تا چند به یغما می‌برند هر آنچه بود در معدنی

تا کی بود این رشوت و چور و فساد و اختلاس
تا چند به پیش دیگران لاف صداقت می‌زنی

تاکی بود ابر سیه بر روی خورشید وطن
تا چند نوری ملک را بنمایی وقف گلخنی

---

**نور ایمان**

اشک سحرم به لعل خندان ندهم
لعل و گهرم به قیمت جان ندهم

عشقی که خریده‌ام به صد خون جگر
خون پاره دل به لعل رخشان ندهم

در سینه تنور آتشی از عشق است
این مجمر دل به نار سوزان ندهم

می‌سوزد اگر وطن ما، در آتش غم
گلخن شده را به صد گلستان ندهم

خوبان جهان غرب و شرقش همه را
بر عزت دوخت پاک تولک جان ندهم

گل دختر ناز بوی فارسی را
بر زلف بتان شهر آلمان ندهم

شیر و عسل و شراب غربی‌ها را
بر قطره آب غور باستان ندهم

---

**رباعیات میهنی**

بر میهن من آتشی افروخته‌اند
پروانه‌صفت ملت من سوخته‌اند

دین و وطن و غرور هر افغان را
دادن به خویشتن و زر افروخته‌اند

آباد شود وطن اگر جنگ نبود
این توده اجنبی و بی‌ننگ نبود

گر از لب جام میهنت باده خوری
حاجت به شراب و نشه و بنگ نبود

نادان به خرابی وطن می‌کوشد
دانا ز نفاق، لباس غم می‌پوشد

زاهد به فریب مرد و زن مشغول است
از خون غریب، دیگ هم می‌جوشد

برای حفظ میهن، سربه‌کف بگرفته بود غوری
سپهر بنمود سینه در رسای تیر مزدوری

زمان آن رسید بار دیگر خود را فدا سازیم
نوری در سنگر میهن فتاد از روی مجبوری

bottom of page