
غوث محمد صمیمی
محترم ارباب غوث محمد صمیمی فرزند حاجی سید محمد ولدیت عبدالمومین مسکونه قریه دشک ولسوالی تولک ولایت غور میباشد که در قریه مذکور زندگی مینمایند، ایشان طبع شعر داشته، اشعار تصوفی، دوبیتیها، غزلیات سلیس و روان میسرایند. اینک نمونهای از اشعارشان:
برشاخ رخت ای گلوانه شدم آخر
بلبل به غم هجرت فرزانه شدم آخر
از باغ تو گل چیدم چون شمع رخت دیدم
افگار بودم اول پروانه شدم آخر
ازتار دوگیسویت از حلقه آن مویت
دربند بودم اول زولانه شدم آخر
آن قامت تو دیدم از جاه چو پریدم
مدهوش بودم اول مستانه شدم آخر
مدهوش چون مجنون وار از خود شدهام بیزار
از عشق و جنون اول دیوانه شدم آخر
ایوان رخت دیدم چون خاک پاشیدم
چون دشت هوار اول ویرانه شدم آخر
صوفی بده این جام را تا نوشم و بیپروا
شیشه بدست اول میخانه شدم آخر
هر جا که گذر کردم با خویش نظر کردم
چون دور بودم اول بیگانه شدم آخر
از دست جفای تو از ظلم بیجای تو
بیزار و زار و بیملک، کا شانه شدم آخر
هر چند که جفا دیدم از جان نترسیدم
مجروح ز تیغ تو دردانه شدم آخر
صمیمی رود از دنیا، دیوا نش بود بر جا
شاعر بودم اول افسانه شدم آخر
چشم جادو نرگس شهلا شده
تار مویت او قدی دلها شده
شمس رویت شعل ور شد از افق
روشنايي عالم دنیا شده
نخل قدش سر کشیده تا فلک
هر کسی دید عاشق شیدا شده
غنچه گل چون شکفته از لبت
بلبل بیدل به وا و یلا شده
بیرق عدلش به عالم شد به پا
حور و غلامان خادمی مولاشده
قطره باران به دنیا چون چکید
در مکنون از صدف پیدا شده
ساغر میخانه باشد جام عشق
شیشه می با کفم پیدا شده
کبک دری از سری دستم پرید
داغ هجرت خاشه کیمیا شده
از فراغت بیقرارم روز و شب
آب چشمم را ببین دریا شده
این صمصمی خاک راهت سجده کرد
تا ابد آن خادم مولاشده
قام قیامت قد رسا میکند
آهوی چشمت مدام فتنه بپا میکند
زلف بری روی تو غبغب گلوی تو
شبنم از بوی تو آب صفا میکند
کمان ابروی تو آن خال هندوی تو
آن شست و بازوی تو تیر رها میکند
بلبل بوستان تو کشم و گلستان تو
مرغ دلم هرزمان طیر هوا میکند
آن قدی رعنای تو رخسار چون ماه تو
وصل و تمنای تو قلب دوتا میکند
دندان در بارتو لبی شکر بارتو
ژاله ز نخدان چکد رنج شقا میکند
هر سحر این مرغ دل میتپد با آب و گل
صمیمی از شوق دل یاد خدا میکند
زعشقت بیقرارم ای پریزاد
دوده دیده اشکبارم ای پریزاد
به آب دیده و با قلب پرخون
که شبها میگذارم ای پریزاد
دوزلفین سیاه و چشم مستت
سیاه کرد روزگارم ای پریزاد
فگندی آتش هجرت خود را
در این قلب فگارم ای پریزاد
برای دیدنت ای سرو آزاد
همیشه انتظارم ای پریزاد
که خاک پای تو ای شوخ طناز
به دیده میگذارم ای پریزاد
وصالت گر شوم آندم شمایل
دیگر ارمغان ندارم ای پریزاد
اگر مردم درین شهر و ولایت
بیا اندر مزرارم ای پریزاد
به خاک تر بتم یکدم نظر کن
ببین احوال زارم ای پریزاد
دل پر درد و با آن چشم پرخون
صمیمی قلب زارم ای پریزاد
چشمان نازدلبر غارتگری جهان است
زلفش چو مار دوسر بادام عاشقان است
ابروی دلفریبش خدنگ و تیر باشد
حلقه زده به گیسو یا تیر و یا کمان است
آن کوکب دو مژگان خون کرده قلب من را
مژگان چون سنانش خنجر به قصد جان است
لبهای انگبینش آب حیات بخشید
دندان صدف و گوهر یا در بیکران است
دارم فغان چو بلبل از قد نو نهالش
آن سرو نازنین است یا نخل بوستان است
آن شبنم دو زلفش ریزد گلاب گردد
آن قد نو نهالش چون ابر تا بشام است
رفتم بسوی بستان چون عندلیب نالان
دیدم چو دسته گل بر دست دیگران است
از تاب و تب گزشتم جان از کفم بر آمد
یا آب حسرت است این یا مرگ ناگمان است
رحم بکن بحالم از روی مهربانی
با چشم سر ببینی صد جوی خون روان است
رحم بکن خدایا بر حال این صمیمی
گر بندگی نکردست از خیل عاشقان است
سرو گردن بود ای یار پر نور
به رخسارت بدیدم معدن نور
عرقهایت چو عطر ژاله ژاله
بریزد چون گلاب و عطر و کافور
مریخ و مشتری چشمان جادو
ز برج آشکارا گشته مشهور
دو مژگان خنجری خونریز باشد
دوزلفین سیاه چون شام دیجور
ز جور و ظلم تو ای سبزه جانم
فغان و ناله دارم تا لب گور
ز بسکه ناله شبگیر دارم
ازین ترسم که چشمانم شود کور
به تار موی تو ای سر و آزاد
به دار آویختهام مانند منصور
زمژگان تیر ناوک چون فگندی
ولی زین زخم دل گردیده ناصور
به تاب آتش عشق تو سبزه
تخلص شد صمیم از سرحد غور
نظر کن ای دلا بر سوی سبزه
ببند احرام اندر کوی سبزه
برو در صحن گلستان نظر کن
ز گلها تازهتر چون روی سبزه
به دام حلقه زلفت فتاده
به صحرای ختن آهوی سبزه
پری و آدمی حور و ملایک
خجل از آن چین ابروی سبزه
همه خوبان عالم جمع گردد
نمیارزند سری یک موی سبزه
جهان گر فی المثل گردد همه دور
ندارند خصلت و هم خوی سبزه
چو سرو آرد فرو سر در گلستان
اگر بیند قدی دلجوی سبزه
چو در و گوهرم سیماب گردد
به پیش آن لب لولوی سبزه
ندارد رستم و صحراب و اسفند
کمان حلقه گیسوی سبزه
صمیمی را به هر وقت آرزو است
که بیند بار دیگر روی سبزه
جمالت را شبی در خواب دیدم
ترا یکدم در آغوشم کشیدم
زدم حلقه بدورت مثل شهمار
شراب عشق را آندم چشیدم
شراب شهد از دو کان قناد
عجایب شربت ارزان خریدم
بمن یک شمه اظهار کردی
ز لطف و معرفت دادی نویدم
بسی بیتاب بودم از فراغت
فغان از جور بیجایت کشیدم
به تاب آتش عشقت فتادم
یقین کن شربت موت را چشیدم
به این وعده دلم مسرور بوده
که تا در پیش آن محوش رسیدم
ز شر عشق دمی اظهار کردم
که تا عهد و وفایت را دیدم
تخلص نام من باشد صمیمی
به بستان رخت من عندلیبم
به صورت ماه ده و چهار باشی
به قامت نخل هر گلزار باشی
برای عا جزان و مستمندان
انیس و مونس و غمخوار باشی
میان مهوشان در صحن صحرا
به مانند گلی بیخار باشی
به بستان ای گل سرو سمینم
انیس بلبلان زار باشی
نسیم صبح که ز سیمای دلبر
ز برج و باره اغیار باشی
مشامم تازه میگردد ز بویت
چو مشک در طبله عطار باشی
به صحرای ختن ای سرو آزاد
به غمزه آهوی تاتار باشی
به دریای شهود و جام وحدت
به نزدم محرم اسرار باشی
به تیر ناوکت هر دم شهیدم
چرا تو ای پری این کار باشی
سخن را مختصر کن ای صمیمی
اگر چه عاشقی دیدار باشی




.png)