top of page

فردوس اعظم
چکاوکان به کدامین گناه محبوسند
که در میان قفس غمگنانه میپوسند
بگو به تیشهبدستان که ریشه پابرجاست
که واژهها لبِ شمشیر را نمیبوسند!
چراغ روشنِ فردای ما نمیمیرد
اگر چه شبنفسان دشمنان فانوسند!
درود بر دل دریا؛ زلال و پویندهست
نه چون کویر و سراب؛ این دو کور و مأیوسند
زبان—بریده، گلو—پاره، لب... نمیبینید
که زخمهای زمان برگهای قاموسند؟
اگرچه آتش طوفان به باغ میتازد
صنوبران همگی همتبارِ ققنوسند
غزل سپاه من است و قلم سلاح من است
که پاسدار حقیقت، خرد، وَ ناموسند
چراغ، آیینه، خورشید، باد میگویند:
که سایهها نه فقط سایه بلکه جاسوسند!
bottom of page




.png)