top of page

دوش دیدم که در آغوش تو ام با دل شاد

چشم حیران، لب خاموش و نهان در فریاد

قلب با قلب تو پیوند، نگاه با نگه ات

سر به دوش تو نهادم غمم رفت از یاد

گرم شد ز آتشِ عشق تو تن لرزانم

با نفس های تو شد خانه ی عشقم آباد

یافتم لذت هستی ز هم آغوشی تو

که نه شیرین بشنیدست و ندیده فرهاد

تا که دستان پر از مهر تو دستم بگرفت

آن دم از قید قفس مرغ دلم شد آزاد

دیدم آن لحظه که دریا بود و ساحل به کنار

بوی جنت به مشامم برسید از دَم باد

روح افسرده ی من گشت دگر باره جوان

این چه شور بود خدایا که ز سر شد بنیاد

bottom of page