top of page

| فروزان کریمی |
گنجشکهایِ ذهنِ من انگار پر کشید
از کوچهها گذشت، صدایِ سفر کشید
او که مرا به میلِ خودش رشد داده بود
با رفتنش به جنگلِ روحم تبر کشید
شاعر کنارِ پنجره، بیخواب و منتظر
آهی کشید و بعد دو تا چشمِ تر کشید
رؤیایِ کودکانهیِ من باز گریه کرد
دستی به زخمِ کهنهیِ من نیشتر کشید
من منتظر کنارِ همین جاده ماندهام
شاید تو را دوباره توانم به بَر کشید
حس میکنم که عشقِ تو از حد گذشته است
دستِ زمانه گرچه خطوطِ خطر کشید
احساسِ شاعرانهیِ این زن به رنگِ شعر
امشب به بیتهایِ غزل، باز سر کشید
بیخود نگفتهاند: «زلیخایِ ثانیام»
از من کی انتظارِ تو را بیشتر کشید؟
bottom of page




.png)