top of page

فضل الحق فضل
فضل الحق فضل فرزند ملا مصطفی در سال ۱۳۳۰ ه ش در دهکده کاه درو ولسوالی تولک ولایت غور تولد گردید و در سن هفت سالگی پدرش که روحانی، عالم و شاعر بود و درسن ۱۱ سالگی مادرش را از دست داد و با وصف مشکلات فراوان به مساعدت کاکایش توانست تحصیلات ابتدایی را در مکتب خواجه عبدالله علوی و تحصیلات دوره ثانوی را در لیسه سلطان علاوالدین غوری و تحصیلات عالی را در رشتۀ دری و انگلیسی مؤسسه عالی تربیه معلم هرات به پایان رساند. و در سال ۱۳۵۳ به حیث معلم لیسۀ سلطان علاوالدین غوری مقرر شد. موصوف بعدا به حیث والی شهر کوتیوره – رئیس اداری ولایت غور – افسر پولیس و بالاخره در مؤسسات داخلی و خارجی نیز انجام وظیفه نمودند، اما او همیشه و در هر کجا که بود برای شاعران، فرهنگیان و شاگردان یک معلم مهر بان و منزل شخصی اش همیشه به مثابه یک اطاق مطالعۀ، اصلاح مضامین، مقالات، اشعار، د کلمۀ اشعار و مشاعره بوده است. ایشان در سال ۱۳۸۰ از طرف مقامات دولتی وقت لت وکوب گردیدند و تمام اشعار، مقالات، مضامین و کتاب های دست نویسش و تمام آثار و نوشته هایش را در پیش چشمانش به آتش کشیدند و بعضی یادداشت ها و نمونه های شعری که از ایشان تا هنوز تهیه شده از نزد بعضی دوستانش طور پراگنده گردآوری شده است. اینک نمونه کلام:

بنازم هیبت دری دری را
زبان نازنین مادری را
زبان صائب و سعدی و حافظ
زبان رودکی و عنصری را
زبان جامی و انصار و واعظ
زبان بوعلی و انوری را
زبان بیدل و عطار و قاری
زبان مولوی و عشقری را
زبان قند فردوسی و طوسی
که هرگز نمی کرده چاکری را
زبان سعد، سلیمان و سنایی
بزیر آورده چرخ چنبری را
زبان مشعل و خیام و بارق
زبان بادغیسی و فرخی را
زبان عاصی و اقبال و پژواک
زبان رزم و پیکارآوری را
یگانه، مستمند، ساقی و فایق
زبان رهنورد و باختری را
زناصر خسرو و علامه اقبال
زبان آرزو و داوری را
خلیلی تازه کرد رسم بزرگان
گرفته تخت و تاج افسری را
زجمله شاعران عصر حاضر
چو بیدل دان مقام باختری را
زبان قند تاجیک های خوش خلق
ربوده از زبانها دلبری را
ز فرخاری ادیب نکته پرداز
بیا موزند فن شاعری را
زبان رابعه، پروین و بیتاب
زبان صاحبی و نادری را
زبان صاحبان کشور دل
که دانند راه و رسم برتری را
به جمله اهل فرهنگ و ادب نیز
همی خواهم نظام داوری را

وطن این مهد مردانم قشنگ است
درو دشت و بیانم قشنگ است
ز کابل تا جلال آباد و زابل
ز قند و ز تابد خشانم قشنگ است
ز خوست و غزنه و هلمند و نیمروز
سری پل تا به لغمانم قشنگ است
شکوه قندها و شهر بلخ
فراه و بست و پروانم قشنگ است
ز دایکندی و تخار تا به فاریاب
ز بادغیس تا ارزگانم قشنگ است
ز نورستان و وردک تا سمنگان
ز لوگر تا به بغلانم قشنگ است
ز پکتیکا و کاپیسا و پکتیس
کنرها تا به جوزجانم قشنگ است
چه می پرسی ز پامیر و ز سالنگ
که پنجشیر و شبرغانم قشنگ است
بتان با میان و تخت رستم
ز کهن مرد تا به سیغانم قشنگ است
ز غور با سطانی تا هریو
ز مرو تا به غور یانم قشنگ است
ز جام و چشت و ساغر تا چهل ابدال
چلینگ شاه مردانم قشنگ است
ز جلگه، مزار و غوک و باغنو
ز فرخار تا کد ستا نم قشنگ است
ز مرزفاسک و دیله تا به فاریاب
ز قطغن تا به خنجانم قشنگ است
ز لعل و چار سده تولک و فرسی
ز تلخک تا به کرمانم قشنگ است
ز دولت یار و پشتۀ لور و مرغاب
ز دهور تا به بیدانم قشنگ است
دو لینه تیوره، شهر کو و ساخر
پسا بند تا به سنگانم قشنگ است
ز شاه جوی و گودر پهن تا سلمین
برنجی تا به خواگا نم قشنگ است
ز ناصفنج و حصارک تا به ظهرا ن
فراه رود تا به گلدانم قشنگ است
ز غلمین، سرخ سرای، سینی و نورک
ز گوهر تا به یاما نم قشنگ است
ز چارد ر عاشقان سرشار و نیلی
شکوه چشمه سارا نم قشنگ است
ز غارک گرد هلنگ تا هوت و بر هوت
ز نقشی تا به دزدانم قشنگ است
ز کشر و سر سبد گرما ب و قتلیش
اوبه و چشت و گلرانم قشنگ است
ز قادس، پسته لیق، سبزک و لنگر
جوند و سیرلامانم قشنگ است
ز شینند تا به انجیل کشک و کرخ
ز کوهسان تا سیاوشانم قشنگ است
یخن و سین و قبه تا به را قمشت
ده قاضی و کنعا نم قشنگ است
ز الله یار و کشکک تا به گرگی
پلال و دشت میدانم قشنگ است
ز گاو کش چهارراه زارگی و کوتاه
به ماه گل شاه خوبانم قشنگ است
تموز گرم و سرمای دو چله
یخ و برف زمستانم قشنگ است
بهار و سیر گلگشت بهاری
نمود ابر و بارانم قشنگ است
شقایق کرده رنگین کاه درو را
سراسر غور و یرانم قشنگ است
به یاد شاه امان الله و اثم
همیشه ذکر سبحانم قشنگ است
فروغ دیده ها نور تجلی است
مرا این نور و ایقانم قشنگ است
شریفی را نژاد نیک و میمون
مرا این درد و درمانم قشنگ است
ز خوست و کاپیسا تا رود آمود
همه کوه و بیابانم قشنگ است

عجب کیف و هوای داره سرحد
در ودشت و فضای داره سرحد
بنازم کوه و سنگ و آب و خاکش
محیط جان، فضای داره سرحد
چی میپرسی ز فیض چشمه سارش
شفابخش آبهای داره سرحد
فدای همت مردان مردش
عجب عهد و وفای داره سرحد
مپرسی از عنادل و کبک و قمریش
سرود دلگشای داره سرحد
رموز زندگی در کوهسار است
چی حب دلربای داره سرحد
به دلها حب میهن میزند جوش
چی عشق بی ریای داره سرحد
ز اخلاق دهاتی ها پدیدار
چی مهری باصفای داره سرحد
نگهدارد خداوند از سری لطف
اگر در دو بلای داره سرحد
میان دره های سبز و شاداب
چه زیبا غژ دیهای داره سرحد
سرود رزم و پیروزیست مضمر
چه آهنگ درایی داره سرحد
نگر در کوه و صحرا و صفا بین
غنای خود کفایی داره سرحد
ز هر پیچ و خم وادی و صحرا
به هر کس هم پیامی داره سرحد
ز صوت و هی هی چوپان در آن مرز
به دل شور و نوایی داره سرحد
پی امنیت و آرامش خلق
به هر جا کد خدایی داره سرحد
ز فضل حضرت داور درخشان
به هر شام و صبای داره سرحد

توصیف تولک
خوشا تولک خوشا کوه و حصارش
خوشا گلگشت در فصل بهارش
میان سبزه و گل در گلستان
دل و جان می برد صوت هزارش
شده چندی ندیدم منظرش را
به چشمانم کشم هردم غبارش
فضای تاوه سوز و طبق سر
دو چندان کرده است عز و وقارش
سفید کوه و دو شاخ و بند باله
فلکسا کوه های فیض بارش
ندارد کیف سابق آن قمرقه
نمانده منظر آهو شکارش
روان خواجه عبدالله بود شاد
ز اخلاف و ز اسلاف کبارش
در این چند سطر منظومم نگنجد
اسامی ذوات نام دارش
زحیران و غیاث الدین تولک
منور شمع عرفان در دیارش
خطیب عبدالسلام آتشین خوی
که بر ضد ستم بوده شعارش
پی تدریس و تعلیم معارف
بود محسوس رنج بی شمارش
محمد نخبه شوراب تولک
اصول درس دین است افتخارش
روان شاه محمد شادمان باد
هزاران آفرین بادا نثارش
شکوه و شوکت سید فقیر شاه
بود فخری به اولاد و تبارش
به فن درس و تعلیم شریعت
مقدم بوده است در روزگارش
کنون هر چند که دور جنگ و خون است
نشده کم ذره هم ز اقتدارش
ادب پروردگانش کرده مشهور
مقام و جایگاه و اعتبارش
جوانان هنر جوی دلیرش
نمایند جان و تن هردم نثارش
خداوندا به لطف خود نگهدار
جوانان بهین روزگارش
حدیث مادر غمدیده گوید
نوایش سو گوار آبشارش
خداوندا به لطف و شفقت خود
نوازش کن دل زار و نزارش
که او در سوگ و ماتم می برد سر
نمانده طاقت و صبر و قرارش
نه ذوق جفت نه شوق لانه دارد
برآورده نفاق اینجا دمارش
نوای بلبل و قمری ندارد
پیام دلنواز سال پارش
تو گوئی بوی مرگ آید از این ملک
بجای مهر و لطف غمگسارش
خداوندا به فضل خود نگهدار
ز آشوب بلای بی شمارش
الهی تا دم محشر بود شاد
محیط و مردم و دار و ندارش

خوشا عشق و خوشا شور فراغت
فروغ و رفعت و نور فراغت
برای اهل عرفان هست مشکوک
هزاران راز مستور فراغت
رسد هردم به گوش هر محصل
مبارک مهر و منشور فراغت
به هر دانشکده درج است این رمز
خوشا جشن و خوشا سور فراغت
به استادان با احساس میهن
شکوه و شان و مذکور فراغت
برای فارغان یک یک مبارک
همین اسناد مشهور فراغت
یقین کن لحظه ها یاد ماندنی است
یه هردوخت و به هر پوری فراغت
برای والدین و جمله احباب
مبارک لطف و منظوری فراغت
ز سعی نخبگان علم و دانش
وطن گردیده معموری فراغت
سراسر کشورم پرتو فشان شد
ز فیض و برکت و طور فراغت
همه اهل معارف می بدانند
مقام و قدر و مقدور فراغت
ز فضل حضرت دادار خواهم
وطن را شاد و مسرور فراغت

bottom of page