top of page

فیض محمد واصف
مرحوم ملا فیض محمد واصف قادری، یکی از عالمان وقت در یکی از قریه‌های فاسک در یک منطقه کوهستانی بین ولسوالی‌های ساغر و تیوره ولایت غور زندگی می‌نمودند. تاریخ تولد و وفات این عارف بزرگوار دقیقاً معلوم نیست و فقط این‌قدر اطلاعات بدست آمده که ایشان به ذکر و عبادات حق و هدایت طالبان راه حق مشغول بوده‌اند و همچنین اهل طریقت بودند و به حضرت غوث الاعظم شیخ عبدالقادر گیلانی ارادت خاص داشتند. کلیات اشعارشان توسط محترم حاجی نورعلی اسیری، یکی از فرهنگیان ولسوالی تولک، در سال ۱۳۸۴ ه. ش به چاپ رسیده است که اینک قسمت از نسب‌نامه‌شان را که به نظم درآورده مطالعه می‌نمائیم:

چنین گویند که جد ما عرب بود
میان ترکیان عالی نصب بود
زان ملک عرب گردید فرارش
به ملک ترکیین گردید قرارش
میان ترکیین چند سال و چند ماه
به عبدالله ترکی شد مسما
بگوییم مختصر نه در طوالی
ز خاجگان چشت کرده عیالی
از آن شد یک پسر نیکوشمایل
به علم و با ادب نیکو خصائل
به نام اسما عیل ذاکر مسما
به علم و حلم و هم با ذکر و تقوا
ز اسم عیل نهال پرثمر شد
زاب و جد خود مشهورتر شد
به علم چون عالم ده روزمان بود
به اسم محظ اعظم نام آن بود
نهال دست وی این فیض محمد
بود پروانه عشق محمد
حنیفی مذهب و عابد به الله
برفتم و میروم الحمد لله
ز بعد از تعلیم علم شریعت
مرا داد قطب تلقین طریقت
نقیب سید حسن مشهور نامش
جلال آباد گردیده مقامش
بیا واصف بیان را مختصر کن
ندارد حد گفتارت نظر کن

---

فغان از دست زمان
چه وقت است ای مسلمانان جهان پر شور و شرباشد
به هر قریه یکی ظالم به مردم راهبر باشد
شریعت منعدم گردید به استدلال شیطانی
رسوم دهرین اکنون ز حق مشهور ترباشد
گرفت جریان حرام خوردن و را اسم حلال نامند
از ارتا پنجنه باشد پیراهــن تا کمرباشد
پسر را خلف بینی و پدر خادم و فرمانبر
به کار نیک و راه خیر مخالف از پدرباشد
زنان ناشزه اکثر بود اندر سریر حکم
به هر کاری و هر امری ز شوهر پیشتر باشد
مساجد را صفا بینی عبادت اندکی باشد
ز بدبختی به مسجدهـا حساب سیم و زرباشد
گرفت اخوان شیطانی سریر پادشاهی را
شب و روز مرد و زن گریان یتیمان چشم ترباشد
به وارثان پیغمبر کسی باک نمی‌دارد
اصول پر فروغ دین چو ذره در نظر باشد
زدست گمرهـــان دین رئیســان همین ایام
زمین در زیر خون پنهان محیط بحر و برباشد
ز همراهان این ایام همه بیگانگان بهتر
زدست دوستان خود ترا صدها ضررباشد
چراغ پیشواخواهی بروباعالمان بنشین
چو اندر ورطه هالک تراهـــرجا به سرباشد
صداقت از دلی مردم چو مرغ پریده یکسر
که چون ختم صداقت شد ز دوستانم حذرباشد
الا واصف گریزان باش ز کوهستان فاسک غور
همین دم را غنیمت دان از این بعد بیش خطر باشد

bottom of page