top of page

| لیلی غزل |

سکوت از تو صدا می‌شود بلند بخند
به لحظه لحظه‌ی این روزگار گند، بخند

ازین جماعت سنگی نترس، آینه جان!
خلاف آن‌که بگوید دگر نخند، بخند

سحر به پنجره‌ها نور می‌دهد، برخیز!
بپیچ رنج خودت را به بوغ‌بند، بخند

تو آفتابی و دنیا در اختیار تو است
به مرگ آن‌که به پای تو چاه کند بخند

به‌دست باد بده موج گیسوانت را
و دل به هیچ‌کسی جز خودت نبند، بخند

برقص و چرخ بزن، مست و بی‌ملاحظه باش
به ریش هرچه قوانین ناپسند بخند

به تیر خنده‌ی تو پُشت مرگ می‌‌شکند
به دشمنی که ترا می‌زند گزند، بخند

بخند و باز بخند و بخند و باز بخند
هزار بار بخند و هزار و چند... بخند

•°•°•°•°•°


به قلبِ سنگیِ دیوار، طرح در می‌بافت
تمام زندگی‌اش را در این اثر می‌بافت

شب از نهایت خود سر کشیده بود اما
کنار پنجره، دیشب زنی سحر می‌بافت

پرنده بود اسیر قفس ولی هر روز
برای جوجه‌ی خود شوق بال و پر می‌بافت

کنار آتش افسانه‌های خاموشش
ز «هُند» سرخ غزل، نقش یک نفر می‌بافت

به زیر ضربه‌ی شلاق‌ها نمی‌لرزید
به جان بی‌جگران جهان جگر می‌بافت

هزار بار دگر سبز و بارور می‌شد
هزار بار اگر زندگی تبر می‌بافت

اگرچه بی‌هنران باورش نمی‌کردند
خلاف باورشان، باور دگر می‌بافت

خراب و خسته، پریشان و دربدر، اما
دوباره در دل توفان رهِ سفر می‌بافت

ز پاره‌های دلش شال گردن گرمی
به گرد پیکر خونین باختر می‌بافت
* * *
دوباره با اثر اشک دختری دیشب
غزل به گور غم انگیز یک پدر می‌بافت

که تا سکوت عظیم خدا به‌هم بخورد
به قدر پهنه‌ی هستی شکوهمند بخند
______

افتاده هوایت به سرم، یار مزاری!
گرچه که هوای دل ما را تو نداری...

از عشق ندانی سرِ مویی، مگر آن روز ـ
تا خرخره بیچاره شوی، دل بسپاری

پیراهن گل‌دوزی تو، باغ غزل‌هاست،
هر روز، سر از پیرهن شعر برآری

گنجشک دلم رام تو از روز نخست است،
اندیشه‌ی دیگر نکن، ای بازِ شکاری!

نوروز، سر از پنجره‌ی شهر درآورد؛
بل می‌زند این پیرهنِ آیینه‌کاری

تو سبز بمان، ای نفسِ سرخِ گلِ سرخ!
تا باشد از این حنجره، آهنگ تو جاری

تبخیر شو، ای عشق! که من چشم‌به‌راهم
بر دشتِ تنِ تشنه‌ی من، بوسه بباری

زردشتِ من! آتشکده‌ی مهر بیفروز،
در جان و تنم باز بزن شور و شراری

ای باد سحر! کاش که در بقچه‌ی لطفت
عطرِ نفسِ تازه‌ای از بلخ بیاری...

من در تنِ تنهاییِ این خاک اسیرم،
تو با گل و باران و هوا، رابطه داری

بر شانه‌ی عصیانِ تو، من سر بگذارم،
تو بر لبِ خشکیده‌ی من، لب بگذاری

چشمِ تو، دو تا بتکده‌ی کابل و غزنی‌ست؛
تو «راج‌کمار» استی و من، «راج‌کماری»!

شعر و تصوير از بانو ليلى غزل

bottom of page