top of page

لیمه آفشید
پروانه میچرخد، چراغ سقف
پروانه را جدی نمیگیرد
افسانه میخواند بخوابد خواب
افسانه را جدی نمیگیرد
بین سرش آتشفشان دارد
روی سرش جنگل نمو کرده
قلبش بیابانیست بیپایان
او خانه را جدی نمیگیرد
آنی که بغضش را میان مشت
له کرده و کوبید بر دیوار
دیگر بهگریه عرصهی امنِ
هر شانه را جدی نمیگیرد
او ببر مجروحیست که زخمش
هر ماه باید تازهتر باشد
ببر است و هرگز خون جاریِ
ماهانه را جدی نمیگیرد
زخم عمیقی خوردهام، خندید!
آهای دنیا! مردهام، خندید!
من جدیام! دنیا چرا حرفِ
دیوانه را جدی نمیگیرد؟
bottom of page




.png)