top of page

آنچنان که مورها در بینِ گور از جانِ من...
سیر گردیده زنی با موی بور از جانِ من

آخرین‌باری که تنها دیدمش کوچیده بود
آشنایی از نگاه او و شور از جانِ من

دوستش دارم ولی اقرار... غیرممکن است
من نمی‌دانم چه می‌خواهد غرور از جانِ من!

مثلِ مومی زیرِ دستِ روزگار افتاده‌ام
کنجکاوم که چه خواهد کرد جور از جانِ من

یک‌نفر که چهره‌اش هم از قضا مثلِ من است
داخلِ آیینه غمگین است، دور از جانِ من!
باز دارم پیش او هی عذر و زاری می‌کنم
سیر گشته باز هم این بی‌شعور از جانِ من

مرگ بالای سرم یک عمر شد در چرخش است
تا چه می‌خواهد مگر این لاش‌خور از جانِ من
من زبانِ لاش‌خوران را نمی‌دانم، دریغ
ورنه می‌گفتم که دستت را بشور از جانِ من!

مجید خاک‌سار

bottom of page