top of page

| محمد رضا رضایی خوشک |

چنان برگی که سیبی از درخت افتاد با خود برد
جوانی‌های بد فرجام ما را باد با خود برد

نخ سیگار بودم موقع رفتن که شد آمد
به فندک آشنایم کرده و در داد، با خود برد

درختان طعمه توفان و سیلابند اما من
همان برگی که سیبی کنده از بنیاد با خود برد

پس از عشقی که بنیاد مرا خشکاند فهمیدم
عجب اندوه شیرینی است که فرهاد با خود برد

تبسم از لبانش ریخت در خاک وطن وقتی
گناه سبز بودن را که استبداد با خود برد...

bottom of page