top of page

محمد رسول فقیری
مرحوم ملا محمد رسول فرزند فقیر محمد ولدیت فتح محمد، متولد سال ۱۳۰۴ ه.ش در قریه صحرایک ولسوالی تولک ولایت غور بود. وی شخصیت خوش‌خلق، مهمان‌نواز، غریب‌پرور و دارای اوصاف نیک و عالم شوریده‌حال بود که سجیه متبارز، جاذبه بزرگ و بیان موثر داشت و با اهل ریاضت، درویشان و عارفان الفت می‌نمود. او چکامه‌های پخته و استادانه می‌نوشت و تحصیلات خصوصی در بخش علوم اسلامی داشت.

وی با علمای جید و معروف وقت مانند حاجی سید فقیر شاه علوی تولک، مولوی عبدالکریم (ساغری)، ملا محمد اکبر (گهری)، ملا غلام نبی (تزری)، آقامیر عبدالرحمن (شیری)، آخندزاده ملا عبدالرئوف (آخری)، ملا عبدالحمید (دلور) و ملا محمد (ساغری) — اولین خطیب در سطح ولسوالی ساغر — و تعداد دیگر از علمای وقت صمیمیت و روابط نیک و دیرینه داشتند. همچنین در قسمت شعر و شاعری با مرحوم مولوی صاحب ملا محمد (حمیدی) ساغری ارتباطات خاص داشتند. ایشان همچنین با شخصیت‌های معروف چون ارباب عبدالباقی خان (وزیری)، وکیل محمد عثمان خان، میرزا محمد صدیق خان تولکی، صوفی محمد اسحاق اسفنیچ، ملا محمد قاسیم، ملا روح‌الله و صوفی محمد حسن روابطی نهایت محکم و دیرینه داشتند.

ایشان یکی از شخصیت‌های ملی بودند که در همان وقت و زمان، تمام اهل خانواده‌شان بهره‌مند از علم و دانش بودند و حتی تحصیلات عالی داشتند که این کارکردها و زحمت‌کشی‌هایشان قابل تقدیر است. سرانجام مرحومی در ۲۰ جدی سال ۱۳۶۷ در مرکز ولسوالی تولک به اثر مریضی که عاید حال‌شان گردید، در سن ۶۳ سالگی وفات یافت و در همانجا مدفون گردیدند. باید یادآور شویم که پدر بزرگوارشان مرحوم فقیر محمد (فقیری) نیز در ۶۳ سالگی وفات یافتند (انا لله وانا الیه راجعون). روح‌شان شاد و یادشان گرامی باد.

اینک نمونه کلام:

شکایت از دهر
گله از وضع دوران و شکایت ز آسمان دارم
فغان از دست بی‌رحمی ابنای زمان دارم
مرا آمد غمی سنگین که با جسم ضعیف خویش
نه نیروی شکیبایی از این بار گران دارم
فضای آسمان بحر است و بخت واژگون عامل
من اینک سرنوشت خویش را یک داستان دارم
به میهن انقلاب آمد دگرگون ساخت اوضاعش
که در دفتر نمی‌گنجد به تفصیل ار بیان دارم
به امید که شاید کشور ما سر بلند آید
بخود گفتم در این راه میروم تا نیم جان دارم
مقام و منزل و ماوای مادر گوشه تولک
به طرف کوهساری بود کانجا آشیان دارم
تنی چندی چو خود از مفلسان همراه و همرازم
به مرکز در صف رزمندگان همسایگان دارم
بریدیم جمله امید و عمل از مسکن و خانه
ز جور مردم نادان شب و روز الامان دارم
بیاد لحظه‌های وحشت و ایام محصوری
ز گرمی‌های جنگ و یاد از فقدان بنان دارم
مهیا ساختیم در بهر خودها مسکن و ماوا
به پیری هم سری پر شور مانند جوان دارم
که ناگه مسکن و عمران ما با خاک یکسان شد
ز آشوب شررزایی که نتوانم نهان دارم
قیامت را شنیدم واعظ توصیف می‌فرمود
مثال واضحش را من ازین بمباردمان دارم
بهار آرزوی‌ام بود در گلزار اولادم
زبیداد ستم کاران کنون رنگ خزان دارم
کنونم در عزا بنشاند کردار بد اندیشان
شرر می‌جوشد از قلبم که چشم خون فشان دارم
چنین بر خویش مشغولم نمود این کرده بی‌جا
نه شوق باغ و راغ و نه هوای گلستان دارم
به دشمن در ستیزم رحمت از وی نمی‌خواهم
ولی زین ماجرا هر دم گله از دوستان دارم
تخلص را فقیری برگزیدم بهر اولادم
که در دنیا تسلی را عزیزی همچو جان دارم

bottom of page