top of page

شعله‌ها پیچنده و رقصان
میکشد سر از دل تندور
در فروغ قرمز آتش
میپزد نان، آن زن مزدور

بر رخش: آن ماهتاب سرخ
کوکب گرم عرق لغزد
سایهٔ اندام موزونش
روی دیوار سیه لرزد

گرد سر چون هاله‌‌یی زرین
بسته زلف بور پرچین را
آستین بالا زده، کرده
لخت، آن بازوی سیمین را

مینماید همچو صبح از ابر
از شگاف جامه، زانویش
چشم ارباب از پس عینک
خیره مانده همچنان سویش

پیرمردی بشکند هیزم
پیش در با گونه‌های زرد
آن‌طرف، خوابیده یک کودک
روی فرش بوریای سرد

محمود فارانی

bottom of page