
محیالدین «خادم»
مرحوم میرزا غلام محیالدین خادم، فرزند محمد موسی، در سال ۱۲۳۰ هـ ش در روستای صوفک، مرکز چغچران ولایت غور در خانوادهای متدین به دنیا آمد.
وی آموزش ابتدایی خود را در همان روستا فرا گرفت و پس از آن با خانواده به ولسوالی چهارسده منتقل شد و زندگی خود را آنجا سپری نمود. به دلیل مشکلات و کمبود مراکز آموزشی و تحصیلی نتوانست تحصیلات عالی یا علوم متداول را تکمیل کند، اما با استعداد و نبوغ خدادادی خود، توانست سرمایهای عظیم از معلومات و دانش کسب کند که در قالب اشعارش نمایان است.
تحصیلات و فعالیتها
با خط زیبا و شعر شیوا، توجه امیر عبدالرحمن خان، پادشاه افغانستان را جلب کرد و به عنوان حسابدار کل منصوب شد.
سالها در کابل و هرات زیر نظر وی کار میکردند.
عمر گرانبهایش به ۵۲ سال رسید و در سال ۱۲۸۲ هـ ش در همان روستای صوفک وفات یافت و مقبرهٔ وی در همانجا قرار دارد.
نمونه اشعار
رباعی و چهاربیتیها
ربودی طاقتـم ای یار کمکم
نهـادی بردلم صد خار کمکم
زدی تیری ز ابروی کمندت
به جان عاشق بیمار کمکم
فزودی آتشی بر قلب مسکین
از آن زنگ و از آن اخبار کمکم
قدم بگذار در بالای چشمم
تسلی کن دل افگار کمکم
مزن نوک سنان بر سینه من
مشو فرمانبر اغیار کمکم
مدواکن دل عشاق هر دم
به نور جلوهٔ رخسار کمکم
برای خاطر زار پریشان
نمایان کن رخ گلنار کمکم
نما روشن تو این چشم پر آبم
از آن روی و از آن رخسار کمکم
چه باشد گر بخوانی خادمی را
زلطف خود بدان دربار کمکم
در نغمه و آواز
نوجوانی لعل دلکش باز کرد
حمده و نعتها آغاز کرد
گوش جان در نغمه و آواز کرد
مطرب یکشب سرودی ساز کرد
نغمهٔ داودی زد بره دلها
در فگنده او شور و غلی
دل شکفت از صوت او همچون گلی
از سری خانه دیدم بلبل را
نالۀ دلدادگان دارد اثر
هم ز بیباکی عاشق الحذر
بلبل دل رفته باشد دیدهتر
مست باشد عاشق از خود بیخبر
عاشق کوشد خراب آباد گیر
گر تنش غمگین دلش را شاد گیر
بندپارا از دوکون آزاد گیر
عشق بازی ای دل از او یاد گیر
در ستایش عشق و معرفت
عشق طُور است، هوارا دور کن
چو موسی خیز، عزم طور کن
چون سمندر سوی آتش زور کن
همچو پروانه، طواف نور کن
چون نَه اول قدم در جستجو
خانهٔ دل کن ز غیرش شستوشو
روز و شب ورد زبان کن ذکر او
توتیا کن گرد نعل اسپ او
هر که او نوش ز جام مُل گرفت
جزور اب گذاشت، عشق کل گرفت
خادمی تا زلف چون سنبل گرفت
تا فقیری عبرت از بلبل گرفت
در وصف زیبایی و معشوق
تویی طاووس رعنا، گل گل ای گل
أسیرم بردلبها گل گل ای گل
رخت چون مطلع صبح سعادت
دوزلفت لیلای یلدا گل گل ای گل
دو ابروی هلال آسا برابر
شده غارت بدلها گل گل ای گل
دو چشما نت دو خنجر به سینه
خلیده درجگرها گل گل ای گل
شدم دیوانه چون مجنون شیدا
تویی مانند لیلا گل گل ای گل
ز سرتا پا میان آتش غم
که هستم بیسروپا گل گل ای گل
سرو جان را به بازار تو بخشید
همین خادم هویدا گل گل ای گل




.png)