
به زمستانی فکر میکنم
که ابرش در آسمان کابل میبارد
برفش در خواب من
و بارانش
در تشک کودکی هفت ساله در همسایهگی مان
به زمستانی فکر میکنم
که شمالش در واشنگتن میوزد
و سوزش
از لولای پنجرهی اتاقم
تقلا میکند برای ورود
و برفش
روی کوهپایههای آلپ مینشیند
به زمستانی
که پالتوی پوست گرگش
در پاریس به تن زنی پولدار
و دندان گرگش
در گلوی گوسفندان دامنههای بهسود
به زمستانی
که چوبش را از درختی در کنر میگیرند
و در بخاری زغالسنگ استانبول میسوزد
به زمستانی
که ترانههای برفیاش را
در مسکو میخوانند
و بهمنش
در سالنگ سر ریز میکند
بارانش به چتر زنی در برلین میخورد
و سیلابش
به پاهای پیر زنی در کوته سنگی
از درز دروازه سلام میدهد
از فصلی حرف میزنم
که به نقشهی جهان اتاقم رسیده
و سرمایش
از پتو نیز میگذرد
نفس بزن در شعرهایم
"ها" کن کمی در کلمات
برف
مثل پاککن مداد
کلماتم را در کاغذ گم میکند
مصطفی هزاره

