
نمونه شعرمفتی گل محمد(واله) ازقریه تگاب اشنان ولسوالی تولک ولایت غورهم عصرحضرت حیران که درمورد(حیران)ابرازنظرمینمایند:
ایکه هستی روزشب دردیده بیمارما
خضروقت ماتوئی تعمیرکن دیوارما
ای سلیمان اینقدراستاده گی درکارنیست
میگشایدناخون موری گره ازکارما
رونق بازارمن بشکسته ای یوسف بگو
سردتاکی مینمائی رونق بازارما
بامرادرپله این ناقصان دون مسنج
یابدست خویش چون منصورکن برادرما
لاف یکرنگی خوددایم مجزامی زنند
درحقیقت نیستندجزدشمن خون خواری ما
لفظ ومعنی ایم ماراکی جداسازندزهم
تیغهاراگرگشایندازپی پیکارما
هان صفت قایم بموصوف است که هست درهرجا
کی بداننداین بلیدان رمزاین اشعارما
پیش ارباب بصیرت گفتگوزین پیش نیست
خودزمابهتربدانندحاصل گفتارما
عنچه گل وانشدای صبح امیدم بدم
تلخ ننشیندعبث بلبل درین گلزارما
(واله) راگفتی عوض کردن به شیدابهتراست
هردردراگل کرده ام تاگل شگفت ازخارما
جواب (حیران) درمقابل شعرواله:
هاتفی آوردبامن نظم واشعارشما
بودرمزش دردوشرح چشم بیدارشما
ازدل پردردخامه شمئه بانامه بود
جمله بوی دردمیآمدزتومارشما
ای مسلمان ازسلیمان دل پذیرفتن چه سود
ناخون تقدیرمیباشد مددگارشما
یوسف مطلب خریدن کارهربی مایه نیست
خودزلیخاشوکه گرددگرم بازارشما
پای درمیزان قدراعتبارخودبنه
تاگران آیدزجمله قدرومقدارشما
درپی گفتاریکرنگان ودورنگان مباش
روی دریک قبله کن تابه شودکارشما
موشگفان لفظ اگرازمعنی می سازندجدا
لفظ بامعنی است جمله شرح گفتارشما
غنچه وگل (واله) شیداشهادت میدهند
نزدحیران ازتمام قول وگفتارشما
حیران درحسب حال خودمیگوید:
شبی بودم زمردمان منزوی
فرورفته درفکرتی اخروی
شنیدم زپیرخردکای غریب
ترامدتی شدزدنیانصیب
دراین باغ دنیاپی این وآن
دویدی وسودی ندیدی ازآن
تلف گشت عمرعزیرت برین
نه دنیابدست توآمدنه دین
بدنبال ماوتحصیل جا
نمودی توعمری عزیزت تباه
نبرزدخیالات فاسدپزی
دمی موت کانگشت حسرت گزی
زجاه وزمال وزاهل عیال
گذرکن بجوحضرت زالجلال
به عمل وادب کوش وخلق حسن
که این کهنه باغ است جای محن
زتاریخ حالات پیغمبران
زاوضاع بیهوده خسروان
بخوان تاشوی واقف...
که رفتن وخفتن درهرجهات
چه شدآدم وشدکجانسل آن
که عبرت شودبرتوودگران
فروکن سرت درگریبان خود
بکن گریه برحال ویران خود
زهرنوع طاعت بچشن خوشه
گه گرددتورادرسفرتوشه
ره نیک مردان آزاده جوی
بجزشاه راه شریعت مجوی

