top of page

| منیر احمد بارش |
در گلوی تنگ تاریخ، اضطراب افتاده است
قرنها شد در خراسان التهاب افتاده است
با دل بیصبر و جوش خون به رگهای امید
چون هلاهِلهای آتش، از شهاب افتاده است
در میان چشمِ روز و جبههی دلتنگ شب
از شروع آفرینش انشعاب افتاده است
در دل تاریک انسانهای خالی از خروش
رعدِ رنگینِ قیام و انقلاب افتاده است
رخش رستم لایق چنگآوریهای تو نیست
تا که میبینی کمربند و رکاب افتاده است
در خنکبندان یخ، میسوزم از بیمیهنی
از قضا در سینهی من، آفتاب افتاده است
bottom of page

