
بستر خارزار من کابل، قلب پر انفجار من کابل
گریه و میز کار من کابل، جای خالی یار من کابل
تو خرابات و سازها رفته، از برت سرونازها رفته
مثل آغوش سرد من خسته، شهر بیشهریار من کابل
فصل کوچ است و لانهها خالی، باغها از ترانهها خالی
خفقان است و جادهها خالی، وطن بیبهار من کابل
سینه ات را عرب تراشیده، صورتت را اسید پاشیده
شوکت شانههات پابرجاست، دختر همتبار من کابل
مثل آیینهیی به دیوارت میخکوبم نموده میلرزی
گریه داری که سخت ویرانم! زن همروزگار من کابل
▫️
کوههای صبور و سنگینت، میبرند آهوان چشمم را
بر سر شانههای مغروری، دلبر با وقار من کابل
#مهتاب_ساحل
نام وطن چو دشنهای، خورده به شانههای ما
در دل ملک روم و ری مانده نشانههای ما
تا که سپیده سر رسد، جوجه عقاب پر کشد
ماشه کشیده میشود تا به کرانههای ما
نقش ظریف ماه و گل از روی صفحه محو شد
حکم سیاه سر رسید سوی زنانههای ما
قلک خنده چور شد، «نوریه رفت نور شد»
غصهی نان که پا گذاشت روی ترانه های ما
بال شکست و ریخت پر، باغ به باغ، در بهدر
هیچ سر جهان نشد گرمیی لانههای ما
ساقی همسرشک من، باده بریز تلخ تر
محفل بغضبشکن است دو نفرانههای ما
مهتاب ساحل
پ.ن: نوریه، دختر خردسالی است که برای نانآوری لباس مردانه پوشیده و با نام «نوراحمد» کار میکند. نوریه توسط افراد طالبان مانند یک متهم بازداشت و بازجویی میشود.

