top of page

محمد «حمیدی»

مرحوم حاجی مولوی محمد «حمیدی» ساغری ولد ملا عبد الحمید در سال ۱۳۱۵ در قریه ده قاضی ولسوالی ساغر ولایت غور متولد گردیده و تحصیلات تا سویه تدریس را به صورت اختصاصی در مدارس دینی فرا گرفتند. بعداً به حیث استاد در بخش علوم دینی وظیفه مقدس تدریس را به عهده گرفتند. مدتی را در ولسوالی تولک زندگی می‌نمودند و سپس به کابل هجرت کردند و سال‌ها در آنجا زندگی نمودند. همچنان به حیث عضو هیئت مسلکی وزارت حج و اوقاف ایفای وظیفه می‌نمودند.

اشعار این شاعر، مبلغ و فرهنگی در مطبوعات به نشر می‌رسید. وی شاعر پخته‌سخن و دارای افکار عالی بودند. سرانجام مرحوم در سال ۱۳۹۵ وفات یافتند.
روحشان شاد و یادشان گرامی باد.

نمونه‌ای از کلام ایشان:

این چه حال است کس با کسی احسان نکند
نظری مرحمتی سوی یتیمان نکند

گرچه تیمار غریبان موجب تحسین است
کس چنین کار به خوشنودی یزدان نکند

کسی از آه ستم‌دیده ندارد بیمی
حذر از ناله جانسوز فقیران نکند

بهر طفلان نبود شفقت پیران گاهی
هیچ‌کس هیچ زمان حرمت پیران نکند

رفته از خاطر مردم همه انگیزه و شوق
از پریشانی کسی میل گلستان نکند

هر که را خانه و کاشانه بود زندانی
چون حذر هیچ‌کس از کنده و زندان نکند

از بهار آن همه رنج و غمی بی‌حد دیدیم
که چنین جور به ما فصل زمستان نکند

آن نکردند که مسلمان به مسلمان می‌کرد
آنچه کردند که کافر به مسلمان نکند

آن عواطف چه شد احساس بشرخواهی کو
از چه انسان به وفا خدمت انسان نکند

آدمی را که مقامیست ز کرامت والا
چون ملک گرچه عیان گاه و گه طیران نکند

آن جفا می‌کند این مشت ستمگر به جهان
وحشی بیشه چنین ظلم به حیوان نکند

غزل

در خزان زندگی فصل بهارم آرزوست
سیر بستان با همین مشت غبارم آرزوست

هر شبم رویا کشاند جانب الفت گهی
بس که در دل هر زمان یار و دیارم آرزوست

تا صبا غوغای مادر منزل و مأوا برو
همچو بلبل ناله‌های بی‌قرارم آرزوست

گرچه کام ما نشد حاصل ز سعی و کوششم
فیض و لطف بی‌حدی از کردگارم آرزوست

چون سرور هجر بنوازد دماغ هوش ما
نغمه‌های کبک اندر کوهسارم آرزوست

لطف حق پاداش هرگز از کسی طالب نشد
عفو و غفران با همه دار و ندارم آرزوست

میهن

چه مبارک است و میمون بنگر بهار میهن
ز چمن بناز خندد گل افتخار میهن

همه جا بنفشه‌زار است بگشای چشم عزت
که بهشت‌گونه بینی سر کوهسار میهن

غم کهنه تا نماند بدلت برو به بستان
مه طرب‌فزاست و جان‌بخش لب جویبار میهن

همه گوش شو که بلبل بنوازدت چو مطرب
همه چشم شو نظر کن سوی مرغزار میهن

چو بهشت نازنین است چه نشاط‌آفرین است
ز برای مرد دهقان لب کشتزار میهن

وطن از تو سعی خواهد که شود فزون جلالش
به کمال جهد برخیز پی کار و بار میهن

همه کیف‌بخش ناز است که بهار کارساز است
به رفاه رهنمون است می خوشگوار میهن

به تو کارگر سلامی، به تو بذرگر پیامی
که یگانه کار باشد همه جا شعار میهن

صلح

نیاز مبرم و پاک بشر صلح است دانستم
جهان معدلت را راهبر صلح است دانستم

حیات جمله جنبندگان مضمر به آزادیست
نگهبان حیات از هر خطر صلح است دانستم

سلامت از طریق آشتی محصول می‌گردد
به رزم حق به باطل پرظفر صلح است دانستم

به باغ دهر گر خواهی که بار فیض دریابی
حقیقت دان که نخل پُرثمر صلح است دانستم

بباید زیست اندر سایه صلح و صفا انسان
نگهبان بشر از هر شرر صلح است دانستم

به دفع فتنه اعمال جنگ و شور و ویرانی
جواب با صواب معتبر صلح است دانستم

برادر وار باید زیست در امن و رفاه مردم
ضمین دوستی با یکدیگر صلح است دانستم

به تاریکی نباید در طلسم وحشت افتیدن
خورش تابنده و بس جلوه‌گر صلح است دانستم

به بربادی و ویرانی نباید صرف قدرت کرد
که از بهر بشر سازنده‌تر صلح است دانستم

خمار و درد از رنج است در جان شرانگیزان
علاج این خمار و درد سر صلح است دانستم

ز مشی انتخاب مردمی تحسین باید کرد
که مطلوب بشر نزد هر نظر صلح است دانستم

bottom of page