top of page

میرزامحمدمستمندغوری:
نیست یکشب ازفراقت دیده ام گلگون نشد
ازدوچشم جای خون لخت جیگربیرون نشد
سرنزدازشعله ام دردی که برانجوم نتاخت
گل نکرد ازناله ام آه که برکردون نشد
نیست هوشیارازهواداران لیلی هرکه او
چشم بررویت گشودوبرغمت مجنون نشد
گشته خال سیاه گوشه ابروی تو
همچون داغ لاله بی پیراهن پرخون نشد
عمرهااندرهوای قامت زیبای تو
(مستمندت) روزوشب بی ناله موزون نشد
فدای غمزه خون ریزچشم مست چالاک
که درهرنقش پاافتاده دنبالش دل چاک
نه چوش قطره شب نم ببرگ لاله دل خونم
که مشکین خال یارم آمدم وروی عرق ناک
سرپای به نعشم زدکه این صیدزبون من
نباشد قابل بسمل نداردوزیب فزاک
چه می خیزدزچون من عاجزکه آغازوانجامم
باول قطره آبیست درآخرکف خاک
به جای سرمه چشم مستمندازحق همی خواهد
غبارکوهی دلداردگردد دامن پاک
bottom of page

