top of page

خوانم به تو غمنامه‌ی امروزِ وطن را
تقریر کنم واقعه‌ی رنج و محن را

باری فلکِ بدگهر امروز نشانده
بر مسندِ مرغانِ چمن، زاغ و زغن را

انگار که پاییز بر آورده سر از خاک
ویرانه‌ی بی‌آب و علف کرده چمن را

بر کنده تبردار به بی‌رحمیِ بسیار
از باغِ وطن شاخچه‌ی سرو و سمن را

آورده در این مزرعه دریای حوادث
دائم عوضِ آب، گِل و لای و لجن را

ایام به صد شعبده آورده سر ِکار
دیوانِ جفا پیشه‌ی آشوب‌فکن را

یک جمعِ هراس‌افکنِ نوخاسته این‌جا
انداخته در گردنِ این خلق، رسن را

با چشمِ خود امروز گواهیم دریغا
نابودی مجموعه‌ی آداب و سنن را

افتاده به گردابِ بلا زورقِ فرهنگ
بنگر تو فرو رفتن و در آب شدن را

با این همه بیداد درین غم‌کده امروز
هرآن که فرومایه، فرو بسته دهن را

تاریخ گواهی دهد این داعیه را که:
فرجام نباشد ابداَ حیله و فن را

شاعر! اگر این‌سان سخن از داد بگویی
آن به که مهیا کنی از پیش کفن را

bottom of page