
نصیر ندا
داکتر نصیر فرزند برومند مرحوم عبدالله در سال 1334 ه ش در قریه چهارراه ولسوالی تولک ولایت غور دیده به جهان گشود. وی در هشت سالگی افتخار شمولیت مکتب ابتدائیه چهارراه یافت. بعدا شامل متوسطه سلطان علاءالدین غوری در مرکز فیروز کوه ولایت غور شد. او بعد از صنف یازدهم مکتب شامل لیسه جامی ولایت هرات شد. بعد از سپری نمودن امتحان کانکور شامل فاکولته ادبیات و علوم بشری پوهنتون کابل گردید. در سال 1358 از پوهنتون کابل به درجه علمی لسانس فارغ و به خدمت عسکری سوق شد. بعدا به حیث کارمند در ریاست ارتباط خارجه وزارت تحصیلات عالی شامل کار رسمی دولت گردید و به ملاحظه استعداد و توانایی اش در سال 1360 به حیث استاد در انستیتوت حسابداری و اداره صنعت تقرر حاصل نمود و دیپلم ماستری خود را در رشته اقتصاد به دست آورده. موصوف در سال 1367 جهت اخذ دیپلوم دکتورا در رشته اقتصاد عازم شوروی وقت شد. او در انستیتوت شرق شناسی مسکو شامل و به تحقیقات خویش در زمینه ادامه داد. در سال 1371 از رساله دکتورای خود موفقانه دفاع و در همان انستیتوت به حیث عضو علمی پذیرفته شد و در عین زمان نامزد کادر علمی پژوهشی مرحله پروفیسوری نیز گردید. وی در سال 1372 به حیث کارمند در بخش فرهنگی سفارت افغانستان در مسکو ایفای وظیفه نمود و در سال 1374 عازم کشور المان شد و در شهر اسن رحل اقامت گزید. وی به شیوه بسیار شیوا و سلیس شعر می سراید و دارای مجموعه های شعری هستند. اینک نمونه کلام
عشق زیبا واژه دنیای ماست
حرمتی از عالم والای ماست
عشق باشد سمبول عهد و وفا
در حریمش جای نبود از ریا
عشق را باشد پیامی، آرزو
راهکارش آن تلاش و جستجو
عشق دادن دل، بدست دلبری
عاقلی در عشق دانی کافری
عشق باشد حاکم روح و خرد
هر کجایش گر بخواهد می برد
عشق رازیست در میان دو روان
که به عهدش در وفا بدهند جان
عشق را قانون، یکتایی بود
گر دوتا شد، عشق را برهم زند
عشق دارد رنگ و راز بسیار
عاشقان و دلبــران اند پر شمار
عشق مادر از همه والاترین
که به تار و پود ما باشد عجین
عشق میهن همقرین مادر است
عاشقان را همچو روحی در براست
عشق معشوقه دهد بر دل صفا
تحفه باشد ز ترس آن خدا
عشق مال و زر اگر بر دل دهی
آبروی خویش را بر گل نهی
عشق قدرت میکند ویران ترا
عزت و حرمت شود در زیر پا
عشق شهوت شیوه حیوان بود
دور از او عفت انسان بود
عشق بر علم چشم را روشن کند
در حریمش جعل را قطغن کند
عشق داشتن آرزوی داشتن است
در زمین دل وفایی کاشتن است
تا نباشی عاشقی در خواستن
کی توانی آرزو را یافتن
تا بکی گردون بگردد واژگون
تا نویسد سرنوشت ما به خون
تا بکی ابر سیه در آسمان
پرده دارد آفتابی مهربان
تا بکی طوفان غم در آن دیار
محو دارد هر چه داریم برگ و بار
تا بکی خار جهالت راهی ما
بسته دارد سیر سوی ارتقا
تا بکی دارد عنانی ما جنون
کرده بر ما هر چه بوده واژگون
تا بکی باشد بهار ما خزان
زرد گردد رنگ و روی ما ز آن
تا بکی مرگ جوانان، کودکان
داغ دارد قلب های ما در آن
تا بکی بیداد را دامن زدن
باغ و خانه مزرعه را سوختن
تا بکی ظلمت بگیرد جای نور
غم بگیرد جای شادی و سرور
تا بکی بر دشمنان امید وار
گز نیارد هیچگاه انگور بار
تا بکی فرمان بریم از دیگران
سر فگنده در افول بیکران
تا بکی بردن عقب چرخ زمان
تا که سازند ملتی را ناتوان
تا بکی کهنه بود فرمانروا
محو سازد تا که باشد ناخدا
تو بیندیش چاره راه نجات
هست این شیوه نمودی از ممات
گر تو خواهی همرهی با کاروان
رسم و قانون زمان را تو بدان
در تعقل رو بگردان هموطن
نیست راهی دیگری پایان سخن




.png)