top of page

نظر محمدشیری
مرحوم ملا نظر محمد (شیری) فرزند خواجه احمد ولدیت ملا عبدالله (قاضی) بود. وی در سال 1270 در قریه ده شیر ولسوالی ساغر ولایت غور تولد و در سال 1340 به عمر 70 سالگی وفات یافت و فرزندش ملا عبدالغفور (خیالی) نیز شاعر و نویسنده بوده، فعلاً تنها نواسه‌شان حیات دارند که اشم‌شان محمد است. تمام خانواده مرحوم شیری در شعر و شاعری دسترسی داشتند و این میراث فرهنگی را از اجدادشان تقلید نموده‌اند. وی یکی از شاعران هم عصر شیر محمد «هجری» شاعر شیرن سخن و مرحوم گل احمد «مندیشی» معلم اهل معرفت و الگوی آزادگی و همچنین زنده یاد غلام دستگیر «همنوا» استوره فرهنگ و معارف در بلاد ساغر زمین بود. ملا نظر از قوم قاضی‌های ده شیر بوده و باید یادآور گردیم که قوم قاضی‌ها کسانی بودند که از ولایت بادغیس تخم گندم للمی را به ولایت غور آوردند و کشت نمودند. اینک نمونه کلام مرحومی:

ما جان و دل اندر رهی جانانه نهادیم
صد جان به رهی نرگس مستانه نهادیم
هرگز نکند میل به سوی من مسکین
زانروز که ماروی درین خانه نهادیم
از جمله یاران دلم شاد نگردید
ما مصلحت خویش به بیگانه نهادیم
هرچند کند جور همان روی جمالت
ما جان در آن شمع چو پروانه نهادیم
گر فهم نداریم ز غمت عیب نباشد
ما نام خود ای دوست به دیوانه نهادیم
یک جرعه از آن جام وصال تو چشیدیم
آندم سر و جان در رهی میخانه نهادیم
شیری بغمت عهد به جان و دل خود بست
سر بر رهی عشق تو چو مردانه نهادیم

---

از عشق تو ای دوست به کا شانه زنم چرخ
حیرانی و سرگشته چو دیوانه زنم چرخ
از بس که شدم عاشق و شیدایی جمالت
در عارض شمع تو چو پروانه زنم چرخ
دایم ز سری شوق خود ای ماه ده و چهار
بر دور همان نرگس مستانه زنم چرخ
ای دوست به امید که بینم ز وفایت
دیوانه صفت بر در هر خانه زنم چرخ
از جمله یاران ندیدیم و فایی
من بعد ازین بر در بیگانه زنم چرخ
چندانکه بدیدم غم دنیای دنی را
عهداست که چون شیری دیوانه زنم چرخ
ای دوست درین لحظه گرفتار تو باشم
عاشق به لب لعل شکر بار تو باشم
نادیده شدم عاشق و شیدای جمالت
دلبر به خدا طالب دیدار تو باشم
بر خوف نمانم که چو نومید بمانم
آیا که بود؟ لایق دیدار تو باشم
آن روز بگفتم که تو صاحب دل مائی
تازنده‌ام ای دوست و فا دار تو باشم
اندر پی دنیای دنی عمر خطا شد
یک شب نشد ای دوست که در کار تو باشم
آندم که ملک بر سری بالین نشیند
بر چشم کرم با در و دربار تو باشم
آندم که همه چشم جهان خیره بماند
حیران و سراسیمه گرفتار تو باشم
آندم که همه خلق به جنت کند آرام
من چشم به رهی وعده و اقرار تو باشم
خرم دل شیری است ازین نکته زیبا
گفتم به هر آواز نگهداری تو باشم

---

ز حسرت جان من رنجور گشته
ز گریه دیده‌ها بی‌نور گشته
نمی‌پرسی که احوالت چه باشد
به جانم عشق تو ناصر گشته
کنم من هر زمان این ناله زار
که گل از چشم بلبل دور گشته
بتابد جهد مشکین تو بر دل
غمت چون دانه انگور گشته
ز هجرت هر کجا باروز باشم
بمن همچون شبی دی جور گشته
اناالحق گفته منصور با سری دار
همین بیچاره چون منصور گشته
غم و دری که دارم بر دل خود
چه سازم از تو گل مستور گشته

bottom of page