top of page

| نظیفه سلیمی |

به مرگ گرچه همه جایِ شهر سنگر دارد
بگو که اندکی آهسته‌تر قدم بردارد

مجالِ خندیدن کو، بمان که تلخ بگریم
بمان که چشمِ من امشب به گریه باور دارد

وطن عزیزتر از جان، زمانِ ویرانی‌ات
چه صحنه‌هایِ غم‌انگیز و دردآور دارد

یکی جنازهٔ فرزند را به شانه گرفته
یکی چه گریهٔ تلخی برایِ مادر دارد

هزار شاخهٔ گلی را که خاک پَرپَر کرده
کسی بیاید و از دوشِ زنده جان بردارد

و بر اساسِ چه معیار زیرِ خاک و سرِ آن
جهان چه قاعدهٔ زشت و نابرابر دارد

وطن بگو که پس از جنگ و فقر و زلزله دنیا
برایِ قتلِ تو دیگر چه نقشه در سر دارد؟

مپرس آخرِ این داستان چه خواهد شد که
کجایِ این غم از سر گذشته آخر دارد

که غیرِ ما چه کسی پایِ ماتمِ تو نشیند؟
که در کجایِ جهان روزِ بد برادر دارد؟


|

به گریه وسعتِ چشمِ سیاهِ مضطربم را
به سقفِ خانه بدوزم نگاهِ مضطربم را
تمامِ عمر نفهمیده‌ام کجا بگذارم
سرِ فلک‌زده‌یِ بی‌‌پناهِ مضطربم را

گرنگیِ تنِ خود را نهم به دوشِ خیابان
شب است و جیغِ بلندِ من است و گوشِ خیابان
شبی که بر تنِ مجروحِ من نموده تجاوز
و سرخ‌تر شده لب‌هایِ باده‌نوشِ خیابان

و سرخ‌تر شده شهری که پاش داده به سمتِ
من و مداد و ورق‌هایِ من سیاهیِ خود را
و تندتر شده آن ضربه‌ها که قصد نموده
به قوغِ بی‌کسیِ من، کبابِ شاهیِ خود را

که یک کشاکشِ بی‌وقفه جاری است درونم
که حل نمی‌شود این زهرِ مرگبار به خونم
که سکته می‌کند این شعر در سیاهیِ ممتد
و دودِ آن کلماتی که سوخته به گلونم

به خانه برمی‌گردم که خانه خسته‌تر از من
که زیر و رو شده؛ ویران، نمونه‌یِ دگر از من
هجومِ تلخِ دو چشمِ گرسنه را چه بگویم؟
که با ندیدنِ نان، گریه کرده بیشتر از من

به خانه برمی‌گردم، به آشیانه‌یِ غمگین
که خو گرفته به وضعیتِ زنانه‌یِ غمگین
چگونه می‌پیوندد به بی‌نهایتِ تقویم
صدایِ جیغِ خموش از پسِ ترانه‌یِ غمگین؟

برایِ لقمه‌یِ نانی که هیچ‌گاه نیامد
تمامِ روز به در دوختم دو چشمِ ترم را
کجاستید؟ بیایید بچه‌ها سرِ سفره
که سرخ کرده‌ام امشب برایتان جگرم را

گریستم غمِ خودکارِ لایِ کِلکِ خودم را
و حجمِ این‌همه اندوه رویِ پلکِ خودم را
اگرچه خسته و ناباورم به شانسِ رهایی
اگرچه نیست درین ماجرا سکانسِ رهایی

ولی هنوز من آن تنه‌ی تناورِ سبزم
که ‌پایِ هیچ تبر خم نمی‌شود سرِ سبزم
که صفحه صفحه تاریخ را به عشق کشیده
تنِ سیاهِ من و خونِ سرخ و کشورِ سبزم




من و تو وصل شدیم و جدا شدیم، چه زود
شبیهِ ژاله و جنگل، شبیهِ آتش و دود

چه ساده خاطره‌هامان به خاک یکسان شد
کنون به بادِ فنا رفته هرچه بود و نبود

کسی نظر نکند خنده‌های تلخم را
که عشق گم شده در این نگاه دردآلود

چه فرق می‌کند حال دلم که بد شده است؟
مرا ز گریه چه حاصل، مرا ز خنده چه سود؟

تو نیستی و خودم با خودم به تنهایی
چگونه رد شوم آخر از این فراز و فرود؟

پس از تو هیچ نفهمیدم از وجود خودم
که هرچه داشتم این زندگی ز من بِرَبود

و بر ممانعت رفتنت خودت دیدی
کسی که پشت سرت می‌گریست، لب نگشود

تنم به لرزه بیفتد به یاد آغوشت
و شانه‌ات که نخستین پناهگاهم بود

از این به بعد تو را راهت و مرا راهم
تو شاد باش که رفتم، عزیزِ من! بدرود...

bottom of page