top of page

نورالله عزیزی
محترم نورالله عزیزی فرزند الله‌مدد ولدیت عیدگل از قوم ده‌مرده، در سال ۱۳۵۷ خورشیدی در قریه اسکوان ولسوالی تولک ولایت غور در یک خانواده متدین و علم‌پرور متولد گردید. ایشان تحصیلات ابتدایی را طی سال‌های ۱۳۶۴–۱۳۷۰ در لیسه سید عبدالله علوی مرکز تولک همزمان با مضامین دینی در مساجد سپری نمودند و دوره متوسطه مکتب را طی سال‌های ۱۳۷۲–۱۳۷۵ گذراندند. در سال ۱۳۸۸، بعد از فراغت از مکتب، به حیث سرمعلم مکتب متوسطه خمین و بعداً به حیث سرمعلم مکتب متوسطه خاکچه مقرر شدند. ایشان هم‌اکنون ۳۴ سال دارند.

از کودکی علاقمندی خاص به شعر و شاعری داشتند و به زودی شروع به سرودن شعر نمودند. ایشان اشعار اجتماعی، انتقادی و روان می‌سرایند و دیوان سروده‌هایشان تحت نام *گام در کوره راه شعر* به چاپ رسیده است. نمونه کلام ایشان، که برای اشتراک در مشاعره تاریخی در تالار ریاست اطلاعات و فرهنگ ولایت غور سروده‌اند، به شرح زیر است:

جوانان نسل غورا

چشم واکن، گذشته کودکی بازی رها کن
بیاد آر از نیاکان غیورت، نظر بر امپراتوری نیا کن
نگر باری تو تاریخ کهن را، بلند گام می‌تو بر آن رد پاکن
به دقت کن نگاهی با گذشته، نگاه بر مرز و بوم آسیا کن
ببال و فخر کن بر آن بزرگان، کمر بربند و دین شان ادا کن
توگر فرزند آن نسل غیوری، درفش آن مَهان را باز پاکن
بشو مهد تمدن بار دیگر، زفرهنگت جهان را با صفا کن
زن و کن زنده نام رادمردان، جهان را همت و مردی عطا کن
جهانی تحت فرمان کن ز عدلت، غیاث‌الدین غوری را وفا کن
به علم و دانش و فرهنگ و مردی، همه قانون ایشان را بجاکن
عزیزی را برآور زنگ از دل، چو اجدادت به مردی اتکا کن

در وصف شیرمحمد هجری

شدم من غایب عاشق به دیدار تو ای هجری
دل مجروح من را برده اشعارتو ای هجری
شنیدم که پیرو عاجز و هم بی‌سوادی تو
شوم قربان این طبع گهربار تو ای هجری
یقین این بخشش و لطف خداوند است برای تو
بنازم این ضمیر پاک و بیدارتو ای هجری
شنیدم شمه از گفته‌های نغز و زیبایت
ازین رو گشته‌ام از جان هوادارتو ای هجری
چنان با خواندن شعرت مرا عادت شده است
دوست که هستم گاه مست و گاهی خمار تو ای هجری
عزیزی عاشق پیران روشن‌را و بادین است
نمی‌دانم چگونه است طرز افگار تو ای هجری

اشعار اجتماعی و معارف

امروز بهر ما و شما جان معارف است
خوش‌تر ز لعل و گوهر و مرجان معارف است
ای هموطن به شوق معارف همی طلب
از بهر اینکه شمع فروزان معارف است
اقوام این وطن همه چون باغ گل بود
در صحن باغ بلبل خوش‌خوان معارف است
ای ملت شریف و نجیب و غیور غور
در عصر حال خنجری بران معارف است
علم و هنر طلب بنماییم و هم ادب
روشنگری ضمیر جوانان معارف است
مکتب دهیم جملگی اطفال نازنین
عشق و امید و الفت طفلان معارف است
فرض است جستجوی علوم و فنون بمَا
هیئت و شرافت و وجدان معارف است
گرما و شما درک نماییم قدر علم
یک نعمت بزرگ ز صبحان معارف است
گر آرزو و مقصدمان بازسازی است
آبادساز کشوری ویران معارف است
مایان اگر همی طلبیم نام و افتخار
نام بلند ملت افغان معارف است
من عاشقم به علم ولیکن نجُستمش
خلد برین و روضه رضوان معارف است
بر تو نشد عزیزی میسر عطای علم
بر آرمان و آرزوی تو گریان معارف است

در وصف رفیق و دوست

بنده اهل اسکوانم ای رفیق
عاشق شیکرلبانم ای رفیق
شوککی قندولکی مقبولکی
برزده آتش به جانم ای رفیق
وصف او باشد بیانم ای رفیق
دلبری مه پیکری سیمین بری
ناز و پرغمزه عشوه‌گری
خشکلی خوش لحجه خوش منظری
برد ز کف تاب و توانم ای رفیق
از برایش جان فشانم ای رفیق
ماهروی مشک بوی تیزهوش
ساقی غنچه دهان می‌فروش
اهل مجلس همه از حسنش خموش
هست سرو بوستانم ای رفیق
از شرابش سرگردانم ای رفیق
گشته‌ام عاشق به روی مهوشی
سبزه رنگی شوخ و شنگی دلکشی
قیرکویی تندخوئی سرکشی
از غمش همچون کمانم ای رفیق
به وصفش بی‌زبانم ای رفیق

bottom of page