top of page

مثلِ بادی که به مجنون بویِ لیلا میبرد
دل به دریا میزنم، دریا دلم را میبرد
در قمارِ عشق بردن نیست، اما سویِ آن
زندگی هر روز مشتاقانه ما را میبرد
شب همین که چشمهایم را بپوشانم، زنی
حسرتِ امروز را با خود به فردا میبرد
عشق جادویِ قشنگی است! وقتی کودکی
اختیار آخر ز دستانِ «زلیخا» میبرد
یک نفر زیرِ چنارِ قریهمان نی میزند
پیرمردی برههایش را به صحرا میبرد
جز پریشانیِ دیروز و غم امروزِ خود
با خودش آدم چه چیزی را ز دنیا میبرد؟
☆|نیلوفر سلیمی|☆
bottom of page




.png)