
همت عزیزی
رحمت همت عزیزی فرزند سر محقق استاد عبدالصمد عزیزی که عضو اکادمی علوم افغانستان میباشند ولدیت ملا عید گل متولد 1361 در کابل باشنده اصلی قریه اسکوان ولسوالی تولک ولایت غور فارغ لیسه حبیبیه ولیسانس حقوق و علوم سیاسی از موسسه تحصیلات عالی خوارزمی در سال 1395 فارغ ستاژ دادستانی مرکز آموزشهای حقوقی پوهنتون کابل و موسسه بین المللی IDLO و اشتراک در جلسات و ورکشاپ های متعدد از جمله حقوق عمومی، حقوق خصوصی، میراث، خشونت علیه زنان، حقوق فامیلی، مصالحه و میانجیگری با داشتن سرتیفکت و سه ترینر در بخش آگاهی از ماین موسسه مین پاکی Omar و یکسال بحیث کارمند اجتماعی در موسسه CHA ناظم ساحوی در غور و 10 سال عضو مسلکی حقوق وزارت عدلیه و نمایندگی ریاست حقوق کابل در ریاست امور زنان بوده اند. وی اشعار به سبک های مختلف میسراید ایشان همراه با پدر و برادران شان در کابل زندگی میکنند نظر به علاقمندی فراوان که به شعر و شاعری دارند اشعار زیادی سروده اند اینک نمونه کلام.
من از مرگ شقایق می هراسم
من از بیگانه عاشق می هراسم
برای لحظه های با تو بودن
من از مرگ دقایق می هراسم
به اوضاع جهان دلبستگی هاست
ازین طرز علایق می هراسم
نگویم زندگی زهر است لیکن
ز افشای حقایق می هراسم
چنان اندر تکاپو غرق گشتم
که از دریا و غایق می هراسم
زبسکه زال دنیا هیله گر شد
ازین استاد لایق می هراسم
بسا نا مردمی دیدم من از دهر
من از بعضی خلایق می هراسم
هراسم همت از مرگ زمان نیست
من از مرگ دقایق می هراسم
مرا جور و جفا صد نازلایق
مرا خلوت تورا همراز لایق
مرا یک گوشه گک کنجی نشسته
تورا پرواز ها چون باز لایق
مرا بغض است بسته در گلویم
تورا هم شور و هم آواز لایق
مرا رنج و الم بشکسته پاها
تورا یک همنفس تک تاز لایق
مرا نقاشی باران رسیده
تورا یک شعبده پرداز لایق
مرا تیری ز مژگان تو خورده
تورا هم لشکر و سرباز لایق
مرا فقر و تهی دستی شب و روز
تورا یک عاشق غماز لایق
مرا آواز نی در شام تاریک
تورا در هر قدم هرساز لایق
مرا همت بریده صبر و طاقت
تورا ناز و تورا انداز لایق
بیا و عاشقت را در بقل کن
دهانش را ببوس و پر عسل کن
درین سرما و این فصل زمستان
به آغوشش بکش حالش حمل کن
دو صد وعده به وقت لاله دادی
به عهد و قول خود حالا عمل کن
گره بگشا ز ابروی قشنگت
معماهای عاشق را تو حل کن
امیدی نیست بر فردای گردون
محبت های خود قبل از اجل کن
دست بدست مدعی شانه بشانه می روی
با چه خراب و دبدبه هی سوی خانه می روی
مست شراب کرده ای رنگ حجاب برده ای
نقش بر آب خورده ای ننگ زمانه می روی
وقتی که ناز میکنی قصه دراز میکنی
زمزمه ساز میکنی با چه ترانه می روی
شرم بکن ز زندگی توبه نما ز کردگی
کم بنما تو هر زه گی حال شبانه می روی
چال و فریب خورده ای دل به غلط سپرده ای
دست کی را فشرده ای شب به بهانه می روی
چشم دریده گشته ای دشت ز پشت بسته ای
عهد و وفا شکسته ای حال کرانه می روی
زشت مشو چو هر گره خویش مکن تو خود تبه
خود منما چو هر شبه چون به میانه می روی
دلا دیدی که او آخر چه ها کرد
وفا با دیگری بر من جفاکرد
اشاره بر رقیب من نمود و
دلم را زخمی و غرق عزاکرد
جواب رد بمن داد و به غیری
بگفتا عاشقم مرا رها کرد
کنم در سینه ام این راز را دفن
که با من هرچه کرد آن آشنا کرد
این شعر را فی البدیهه به جواب شعر استاد ساقی غوری سروده اند
الهی کم نگردد نان یک کس
پلو دایم بود در خان یک کس
پلنی و قروتی و خلوک
و آش لخشک شود درمان یک کس
همان گرماس های ترش چوپان
بشیند جملگی در جان یک کس
ز سرشیر و فله فصل بهاران
همیش پرلچ بود دگدان یک کس




.png)