top of page

| پرویز کاوه |

زمستان بود و خشم زوزه‌های باد با مردم
سكوتی گریه‌آمیز و دلی ناشاد با مردم

چه صبری داشت آیا تكدرخت پیر در توفان
كه چندین بار برمی‌خاست و می‌افتاد با مردم

و دستان كرختی چارسوی یك اجاق سرد
و سرما ـ ببر خنجرخوردهٔ شیاد ـ با مردم

كسی از كوچه‌های بی‌اجاق شهر می‌آمد
سراسر قصه از شبگرد و از صیاد با مردم

نه یك لبخند سالم بر لبان ماه جاری بود
كه یك لبخند با خود، صد گلو فریاد با مردم

bottom of page