top of page

| کامله کیهان |
دل، این انارِ خونین، لبچاکههایِ وحشی
از سیبِ گونههایم، از دامنِ بنفشی...
این باغِ میوههایِ ممنوعهیِ بهشت است
اصلاً چرا به اینجا؟ «افغان-ستان»، ببخشی!
تنگِ غروبِ یک روز، تنها مسافرم رفت
پایِ برهنهیِ او، اینجا نداشت کفشی
من باغِ سبز بودم، او باغبانِ خوبی
حتی بهار، بی او بازی نکرد نقشی
او از سفر نوشته: «اینجا شب است هر روز
از پشتِ کوه بابا، تنها تو میدرخشی»
پامیرِ شانههایش حالا چقدر برفی است!
او سبز بود و مغرور، هی آهویِ بدخشی!
bottom of page




.png)