top of page

آرام ندارم ز هیاهوی چراها
دیوانه شد این طایفه از دست خداها
از بس‌که خدایان همه‌گی تشنه‌ی خون اند
خشکیده در این بادیه بسیار صداها
شرم است سکوت و سرِ سجاده نشستن
آخر چه امیدیست از این کاسه‌گداها
از بس‌که بخفتیم و نگفتیم و نهفتیم
بیداری و رفتن شده از خاطرِ پاها
در خط خطِ افسانه‌ی این صفحه نهان است
شب‌نامه‌ی بی‌حاصلِ ماها و شماها
تقویمِ سکوت است و سقوط است از آن روز
زهری که سرودند به گوشِ من و ماها
با تیشه‌ی نَو گر نَکَنی خوابِ کهن را
صد مارِ دگر سر زند از کهنه‌عصاها

تا یادِ تو کردم،
دلم از هرچه رها شد
"انداخت خیالت ز کجایم به کجاها"ُ**

کاوه شفق

** مصراعی از بیدل

bottom of page