
| کریمه شبرنگ |
نه با چمدان،
با تکهای سکوت
که در گلو گیر کرده بود،
کوچیدهام.
از دور نگاه میکنم
به پنجرههایی
که شبها با گریه بسته میشوند؛
به کوچههایی
که پاهایِ خسته را
بیصدا میبلعند.
من از نامِ خودم گریختهام؛
لباسهایم
رویِ میخِ دیوار ماندهاند،
تا تنِ تازهای
زیرِ آسمانِ بیتَرس قد بکشد
و بفهمد:
«پارچهها
میتوانند مهربان باشند».
شاید تنِ بعدی،
بیمیراثِ ترس،
دختری باشد
که جهان را
بیصدایِ انفجار تصور میکند.
سرزمینِ من،
زنیست
که لالایی را
میانِ رگبارها گم کرده؛
کودکیست
که بغضش
در گلویِ تاریخ خشک شده است.
من از خودم گذشتهام
تا آینهای پیدا کنم
که مرا
با نامِ دیگر صدا بزند؛
نامم،
در کوچههایِ کابل،
زیرِ آوار مانده است.
کابل،
شهریست
که قلبش
آهسته میتپد.
اینجا،
پرندهها رویِ دود لانه نمیسازند
و بذرها،
از ترسِ فردا،
در مشتِ زمین مخفی میشوند.
میخواستم بمانم،
در سینهیِ سوخته
خاکستر شوم؛
اما...




.png)