top of page

شمعون صمیم

شاعر و نویسنده جوان و توانای محترم مولوی شمعون صمیم، فرزند حاجی اسماعیل غوری تولکی، در سال ۱۳۵۶ ه ش در قریه سنگ‌خلق ولسوالی تولک ولایت غور متولد شد. وی در یک خانواده متدین و بهره‌مند از علم و دانش چشم به جهان گشود.

صمیم از هفت سالگی تحت تربیه و آموزش قرار گرفت و هرچند در آن وقت مکاتب دولتی در منطقه‌شان وجود نداشت، اما تعلیمات دینی را در مساجد به‌صورت عنعنوی دنبال نمود. وی تحصیلات خصوصی در بخش علوم دینی تا سطح عالی را فرا گرفته و از الفبا شروع کرده و تا صرف، نحو، منطق، تفاسیر، عقاید، حدیث، و تجوید و قرائت قرآن کریم را نزد علمای وقت آموخته و لقب «مولوی» را از این حیث کسب کرده است.

صمیم مدت ده سال است که در لیسه سید عبدالله علوی تولک به‌عنوان استاد مشغول تدریس می‌باشد. وی از همان اوان جوانی فرزند باهوش، باادب و صادق خانواده بود و با داشتن ذکاوت عالی و علاقه فراوان به درس و تعلیم، توجه استادان و اهل خانواده را به خود جلب کرده است. استعداد خدا‌دادی او باعث شد تمایل و ذوق خاصی به سرایش اشعار نشان دهد. مجموعه شعری او تحت نام «دیوان صمیم» به چاپ رسیده است.

نمونه‌ای از اشعار ایشان:

مناجات به درگاه قاضی الحاجات

ایکه هستی هادی راه ثواب
منصرف گردان تو مارا از عقاب
گرچه بنمودیم خطاهای مزید
تو ز احسانت مکن بر ما عتاب
نه به امرت امتثال آورده‌ایم
نه ز نهیت بودیم در اجتناب
دایماً مخلوط اندر معصیت
منکراتت را نمودیم اکتساب
از همه انواع و اقسام گناه
گشوده‌ایم با هریکی آن در مصاب
گر ز احسانت ببخشی ای خدا
مانده‌ایم اندر سوالت لا جواب
ایکه وصفت هست رحمن الرحیم
رحم کن با ما به روز احتساب
خوف عصیان هست در دل‌های ما
عفو فرما آنچه کردیم ارتکاب
ای صمیما از معاصی غم مخور
چونکه لاتقنُط بما آمد خطاب

کن نظر هر دم بسویم ای حبیب

با مداوایم به پرداز ای طبیب
ایکه در باغ رسالت گشوده‌ای
در میان انبیاء عندلیب
مبتلایم دائماً با این سه چیز
بینوا و پر معاصی و غریب
صفحه اعمال من را کن نظر
از فساد روز معاصی شد کتیب
عذر من را از خدا خواه ای رسول
ورنه باشم در خطر روز حسیب
زود بر احوال زارم گوش کن
نیست من را طاقت صبر و شکیب
ای صمیما از معاصی در گذر
با خدا مباش او اهُ منیب

به سوی مومنین

گشتی تو مبعوث
بشـر از بعثتت آرام گردید
به دینت داده عدل و مساوات
نمودی قوم را بیرون از ظلمت
جهالت را زدی در پشت پایت
کتابت ناسخ ادیان سابق
مقامت برتری دارد به تحقیق
گمان و وهم از دل‌ها زدودی
شده مقلوب دینت قیصر روم
بشو شافع برای جمله امت
صمیمت را بکن خوشنود جانا

#### ای فقیر، ای تسلی دلم

ایکه جا داری به ماوای دلم
ایکه گشتی مونس قلب حزین
محو کردی شور و غوغای دلم
ایکه در باغ ادیبان وطن
گشته مرغ خوش‌آوای دلم
خوش‌خصال و نیک‌خو و با تمیز
چون تو نبود پیش فتوا دلم
عشق پاکت در نوشتار و ادب
زنده کرده جان فرسای دلم
با هنر مصروف کردی روز و شب
وقت خوبت را به همراه دلم
ز بتکارات که داری بی‌نظیر
مرحمی باشد به سودای دلم
خویشتن را مخلصانه ساختی
حامل انشاء و املای دلم
زحمت جانکاه را کردی قبول
گرم باشد از تو سرمای دلم
این همه سعی و تلاش و کوشش
خیره کرده چشم شهلای دلم
زحمتت را بس تشکر می‌کنم
جمع کردی نظم شیوای دلم
فکر نو ایجاد کردی با جوان
هست گلزار از تو صحرای دلم
عامل تشویق من بودی یقین
گشته غواص دریای دلم
تو بمن بخشیده جوش و خروش
آنچه دارم ناله از نای دلم
خواستارم از خداوند کریم
این دعا را از سویدای دلم
حق دهد با خدمتت توفیق را
تا کنی ترتیب انشای دلم
ختم گردانم در اینجا من سخن
لیک کی باشی تو منسای دلم
از صمیم قلب خواهم عزتت
این دعا را من ز آقای دلم

ای جوان مرد مکرم

گر همی‌خواهی فلاح
خویش را دریاب هر دم
عزت و حرمت بتو داده خداوند کریم
قیمت خود را مکن کم
صرف کن تو قوت و افکار خود را به دین
منصب و جاه و مقام را بزن در پشت پا
دور شو از افتخار و زینت دنیای دون
لذت دنیا همانند سرابی بیش نیست
عیـش خود را کن طلب از سخـتی ایام تلخ
ای صمیما جز رضای حق کسی دیگر مجو

تابکی باشی درین ماتم‌سرا

پیش این نفس لعین و در انحنا
چند باشی در تمنای هوس
تابکی مفتون این حرص و هوا
روز و شب در ابتکار مال و زر
می‌شتابی همچو حوران جا به جا
گر به فکری اکل این شرابی و آن
گاهی می‌باشی به فکری اکتسا
از مزخرفه‌های این دنیای دون
از همه الوان داری اقتضا
ای دل غافل چرا سرگشته
با خدا خویش کن اتکا
ای صمیما دامن حق را بگیر
با فراموشی سپار از ماسوا

#### می‌شود زین روز سیه بیرون شدن

جانب صلح و صفا بیرون شدن
می‌شود از این حالت محرومیت
سوی عزو و ارتقا بیرون شدن
می‌شود از این درد و رنج و سوز و غم
می‌شود از انواع کاستی‌ها و کم
می‌شود از این قلب پر خون چشم نم
می‌شود با عزم رسا بیرون شدن
می‌شود از این غفلت و بیچارگی
می‌شود از این ذلت و آوارگی
می‌شود از هرسو شود غمخوارگی
می‌شود از این ماجرا بیرون شدن
می‌شود بیرون شد ازین وضع خراب
می‌شود دور افتادن از این منجلاب
می‌شود رفتن سوی عزت با شتاب
می‌شود از جرم و خطا بیرون شدن
می‌شود با قلب شکسته با دعا
می‌شود با سوز و گداز و التماس
می‌شود اندر محضر آن کبریا
می‌شود از حزن و جفا بیرون شدن
می‌شود آخر سوی عقبا رفتنت
می‌شود با صد خستگی جان کندنت
می‌شود آخر خرچ موران این تنت
می‌شود زین دار فنا بیرون شدن
می‌شود آخر محو گردی از جهان
می‌شود نامت نیست از بین کسان
گر که باشی فاضل و خوبی رسان
می‌شود نامت ماند اندر هر زمان
می‌شود از سرو خفا بیرون شدن
می‌شود زین روز سیاه بیرون شدن

حوت ۱۳۹۵ – تولک

ز قرآن زندگیت را بیاموز

زمشعل‌های او یک مشعل افروز
بیا پروانه شو در گرد این شمع
به مهجوری آن یک لحظه سوز

bottom of page