
دلم افسرده وجانم کباب است
که دنیا بر سرم همچون حباب است
ز دست رنج وکلفتهایت ای دوست
دو چشمم بر رُخم همچون سحاب است
همی گفتم چرا محزونی ایدل
حزین و خسته و مجنونی ایدل
نصیحت میکنم کم میکنی گوش
ازان چون لاله غرق خونی ایدل
بدل گفتم چرا دیوانه گشتی
برنج و درد و غم همخانه گشتی
ترا گفتم بحرف من نکردی
که در کل جهان افسانه گشتی
دلم گفتا بناله خوی دارم
ز هجر روی آن مهروی دارم
جمالش را نبینم روز وشبها
بهر جانب که جستجوی دارم
بدل گفتم چرا حیرانی ایدل
چرا بسیار سر گردانی ایدل
همین دانم دل سرگشته یی من
اسیر غوث محمد جانی ایدل
تو میباشی میان خاک مستور
منم اینجا حزین و زار و رنجور
خدا شاهد بود ای نور چشمم
فغان و ناله دارم تا دم صور
دلم خون گشت خون از دیده جاری
ازین طوفان ندارم رستگاری
مسلمانان ملامت نیستم من
که درد عشق دارد بیقراری
ز چشم جادویت خوردم بدل تیر
ز تیغ ابرویت خوردم دو شمشیر
دل کان بسته پیمان عشق است
نترسد درجهان از قید زنجیر
منی «مهجوره» در بند عذابم
میان لشکر غم پایمالم




.png)