top of page

بدل دارم هزار افسوس و ارمان
ز سوز دل کنم صد آه و افغان
الهی از دلم آگاه تو باشی
که می سوزم میان نار هجران
بود سوز دلم بی اختیاری
کنم من خون دل از دیده جریان
بخاک کوچه ها گشتم برابر
زمن چون عار میدارند عزیزان
گل رویت مرا اندر خیال است
نمایم بوی در فصل زمستان
الهی وعده ام در یوم فردا است
ببینم روی آن شمع شبستان
بحمدالله الا ای نور چشمم
نباشم بیوفای دست پیمان
تمام دوستان گشتند هم آغوش
منم تنها و زار و دل پریشان
اگر چه میکنم صبرو تحمل
بدرد من نباشد هیچ درمان
بروی آن حبیب خود الهی
مرا از وصل او سیراب گردان
مرا از جمع عشاقان شماری
بفردا در حضور جمله خلقان
گذشتم عمر خود با انتظاری
خداوندا تو نومیدم مگردان
منم خواص بی حاصل درین جا
که باشم روز شب با چشم گریان
مرا با مردمان کاری نباشد
شدم از اهل عالم من گریزان
ز عشق روی آن دلدار شیرین
که «مهجوره» بود زار و پریشان

bottom of page