top of page

بنار عشق سوزانم چه فایده
ز سر تا پای بریانم چه فایده
شده گوش فلک از ناله ام کر
ازین بسیار افغانم چه فایده
همیشه سر بزانوی تفکر
بهم پیچیده چون مارم چه فایده
نمی بینم جمال نازنینت
از آن حال پریشانم چه فایده
نشد قسمت که دیدارت ببینم
بصد افسوس حیرانم چه فایده
همین رنج میان سینه دارم
ندارد هیچ پایانم چه فایده
مریض عشقم و دردم دوا نیست
دوا نبود بدرمانم چه فایده
چو بلبل از فراق دیدن گل
همیشه من نوا خوانم چه فایده
شدم وحشی صفت از اهل عالم
ز نزد شان گریزانم چه فایده
اگر خلق جهان با من نشیند
نباشد ماه تابانم چه فایده
به قلب سنگ آن هرگز اثر نیست
همیشه چشم گریانم چه فایده
نمی بینم بکار خویش خوبی
بهر سوی هراسانم چه فایده
به خود می گفت این «مهجورۀ» زار
ز دست دوست نالانم چه فایده

bottom of page