top of page

نمیدانم که ای دل درکجائی
شدی آخر بجان من بلائی
روی هر جا بدون اختیارم
دگر با تو ندارم آشنائی
مرا کردی حزین و زار و ابتر
رساندی حال من در بینوائی
به ایام شباب وشادمانی
همی گفتم که باشد پادشاهی
چنان کردی بخاک دهر پا مال
مرا کمتر نمودی از گدائی
به چشم جمله خلقان خارکردی
ازین بیشتر بگو از من چه خواهی
همی گویند که این «مهجورۀ» زار
شده مجنون گرفته گوشه جائی

bottom of page