
مهی نا مهربان من مقام و منزلش غوراست
دلم ازعشق روی او همیشه زار ورنجوراست
ز نسل شاه ولی الله که اوهم مطلع نوراست
که همتایش نه در هند ونه اندر چین وغوراست
که نامش غوث محمد شاه میان خلق مشهوراست
نویسم نامة از خون دل با او روان سازم
تمام حال خود شرحاً برای او بیان سازم
ندارم اهل راز را بیان سازم به او رازم
بیا بشنو غم دردم بعالم کن سر افرازم
فغان و نالة من از فراقت تادم صوراست
قسم بادا به اسم ذات پاک حضرت الله
که باشم کمترین امتانت یارسول الله
امیدوارم که باشی روز مشحر تو همراهم
اگر چه درگناه غرقم از راه حق شدم گمراه
که جنت بی جمال تو مرا چون خانۀ گور است
به قربان همان نام نیکوی شاه امان الله
دلم پرورده میباشد بمهر شاه ولی الله
که خدمتگار دیرینم بسلطان غوث محمد شاه
میان اهل عرفان در مقام خویش باشد شاه
کسی را گرنبود رهبر یقین میدان که اوکور است
نظر کن سوی من از مرحمت ای راحت جانم
رسیده در فلک ای دوست از هجر تو افغانم
قدم رنجه نما سویم ای سرو خرامانم
اگر میرم دگر بر دل نماند هیچ ارمانم
سلیمان را گذرگاهی بسوی خانه موراست
بسوختم همچو روغن سالها اندر چراغ تو
میان سینه پنهان است دائم درد وداغ تو
چو مجنونم بهر محمل همی جویم سراغ تو
نخواهد شد ز سر بیرون هوای داغ و باغ تو
غمت تا روز قیامت بردل من سخت مستوراست
تو آنجا و من اینجا با غم تو مبتلا باشم
نمی کوشی بدرمانم بدرد بی دوا باشم
ندارم اهل درد خود که با وی آشنا باشم
مرا قسمت چنین است با رضایی حق رضا باشم
چه سازم ای عزیزانم مقام یار من دوراست
شده عمری که من از هجر روی دوست بیمارم
نشد از غفلت خود بخت خواب آلود بیدارم
نسوخته یک مسلمان دلش با ناله های زارم
ز رحم خود رساند دست من با دست بادارم
مرا جنت بود طوبی مهی دلدار من حور است
از آن روزی بغمهای تو من همخانه میباشم
که من از مردم دنیا چنین بیگانه میباشم
اگرگاهی شوم عاقل گهی دیوانه میباشم
میان خلق عالم این چنین افسانه میباشم
که از هجر تو «مهجوره» جرس باشیون وشوراست




.png)