
الا ای راحت جانم کجائی
دلم خون گشت از داغ جدائی
ز تیغ آبدار ابروی خود
زدی بر سینۀ هر بی گناهی
که هرچند ناله و فریاد کردم
نمی یابم ز دست غم رهائی
چه خواهد شد عزیز مهربانم
اگر یک شب بخواب من درائی
خبر از حال زار من نداری
مگر از جانب من نارضائی
دل پر خون جگر تب خاله دارم
بدرد جان رنجورم دوائی
مکن نومید از در بارت ای دوست
نباشد پیشۀ تو بیوفائی
چو قُمری طوق با گردن نهادم
زنم یاهو بهر شام و صبائی
بپای دار چون منصور افگار
اناالحق میزنم هردم الهی
الهی شاهد دیگر نخواهم
تو خود در حال مشتاقان گواهی
بفردا دامنش با دست من ده
بکن غور مرا خود پادشاهی
جمالش بر من مسکین بنمای
منم مشتاق دیدار و لقای
ز دیدارش مرا سیراب گردان
به خشکی می طپم مانند ماهی
شدم «مهجورۀ» مهجور عشقت
رسیده حال من در بینوائی




.png)