
چه سان افسرده وزار وحزین است
که میباشد بغمهایت گرفتار
غم رویت مرا دیوانه کرده
برنج ودرد وغم همخانه کرده
رخت چو شمع میباشد فروزان
مرا در سوختن پروانه کرده
ندانم درد دل را با که گویم
علاج درد خود را از که جویم
علاج درد من دیدار یار است
همین باشد بعالم آرزویم
چه گویم حال خود را ای عزیزان
ز درد و غم برفتم با هری جان
که بودم مت دو ماه در آنجا
هری در چشم من گردید زندان
همه عالم شود پُر ماه وخورشید
ندارم غیر تو من با کس امید
به بین داغ میان سینه دارم
که تا روز قیامت هست جاوید
به تفریح رفته بودم سوی صحرا
به چشمم بود صحرا همچو نیران
میان شهر گشتم تا بده روز
ز سودای تو ایشمع شب افروز
همی گفتم که ای پروردگارم
چه بد کردم که افتادم باین روز
اطاقم بود روشن از چهار سو
خلایق آمدی آنجا زهر سو
نهادم رخ بروی بستر غم
بخود گفتم که نور چشم من کو
مرا گفتند که ای با جان برابر
چرا افتاده در روی بستر
همه باعیش و عشرت میگذارند
نشین در جای خود با خلق بنگر
همی گفتم که من دائم غمینم
گرفتار رخ یک مه جبینم
مرا با عشرت مردم چکار است
مدارم چشمی با خلقان ببینم
دل پر خون شدم از شهر بیرون
بهر منزل غمم میگشت افزون
ننالیدم بدرگاه خداوند
همی گفتم الهی چون کنم چون
به شیندند آمدم با چشم خونبار
حزین وخسته و بسیار بیمار
مگر درد دل خود را نگفتم
برای هیچ کس ای مرد هوشیار
به ملک چغچران رفتم منی زار
جگر صد پاره و با چشم خونبار
حزین و زارو سرگردان بماندم
شروع کردم به شعر ونظم بسیار
که تا چند یوم بودم ای عزیزان
شدم از رفتنم آنجا پشیمان
نبالیدم بدرگاه خداوند
بیرون گردان مرا زین قوم زندان
شنو عرض مرا ای راحت جان
قسم بادا ترا با ذات سبحان
به «مهجوره» شبی دیدار بنما
گل رویت نماند تا زمستان




.png)