top of page

خداوندا توئی دانای هرکار
که باشم روز و شب با چشم خونبار
نمودی حسن خوبانرا بهانه
برنج وغم مرا کردی گرفتار
تلخ کردی تو با من زندگانی
که گشتم از حیات خویش بیزار
بروی آن رسول الله الهی
مرا در جمع مشتاقان تو بشمار
نصیب و قسمتم گردیده زوال
که گردم منتظر با دیدن یار
خلقان همه هست در تجارت
من در ره عشق همچو تاجر
از چشم رقیب نیست مستور
«مهجوره» ز بندگی نگشته منکر

bottom of page