top of page

نه من طاقت بمنزل دارم ای دوست
نه دلسوز و نه همدل دارم ای دوست
چنین پیچیده ام در بستر غم
به حل کار مشکل دارم ای دوست
دمادم ناله های زار دارم
رخ زرد و دل افگار دارم
مرا گویند که این دیوانه گشته
بلی دیوانه ام اقرار دارم
اگر مردم بیایند اندر مزارم
شنو تو ناله های زار زارم
رسد بوی خوشت در پیکری من
سر از خاک لحد آندم بر آرم
که هر چند درد دل را کردم اظهار
نمودی از قبولش دلربا عار
مکن «مهجوره» خود را فراموش
قسم بادا ترا باشاه مختار
****
که شبها از فراقت ناله دارم
جگر پُر خون لب تبخاله دارم
نه امروز عاشق روی توگشتم
ببین که خواطر سی ساله دارم
نوشتم نامه و عرض برایت
نکردی غور من جانم فدایت
که هر چند ناله و فریاد کردم
نمودی وعده در یوم قیامت
که شبها میکنم من آه و افغان
بدل دارم بسی افسوس و ارمان
توهم از پُرچمن سویم نظرکن
بگیر دست مرا ای راحت جان
ز هجر دوست گریانم خدایا
ز سرتا پای گریانم خدایا
ز دست رنج و زحمت های دنیا
چو محبوسی بزندانم خدایا
ز هجر روی تو ای خرمن گل
فغان و ناله دارم همچو بلبل
ز بسکه داغ غم ناسور گشته
بود عزمم روم با شهر کابل
به چشم خود ندیدم روی دلدار
همی باشم بغمهایش گرفتار
برنجوری فتادم از فراقش
که گشته هر رگی من رشته تار
نمودم عرض حال من به تکرار
که گردی از دل زارم خبردار
جوابم را ندادی هیچ گاهی
چرا که گشته ئی تو مردم آزار
شده عمری که من در جستجویم
بدیدار تو باشد آرزویم
ز لطف و مرحمت باری نظر کن
که هر چند خسته و بی آبرویم
منم مشتاق اندر دیدن گل
فغان وناله دارم همچو بلبل
به شبها میکنم درشاخ خاراست
بوقت صبح میدارم تفافل
برای دیدنت در جستجویم
همین باشد بدنیا آرزویم
وگر ارمان نباشد با دل من
اگر نیم نظر آری بسویم
دمی که خنده است آید بیادم
بر آید آه و افغان از نهادم
خدا خواهد که دیدار تو بینم
که تا گردد دل ناشاد شادم
حزین وخسته و زارم خدایا
همیشه چشم خونبارم خدایا
اگر من عاصی و بد روزگارم
مبین با فعل وکردارم خدایا
گهی با ذکر وشوق حی داور
گهی با فکر و ذوق روی دلبر
ز بسکه فکر وسودای تو دارم
به خاک کوچه ها گشتم برابر
گلم از پرده سترت بدر شو
که افتادم بصد محنت بدر شو
ببینم من جمال نازنینت
دمی یابم ز توراحت بدر شو
این بیشتر مرا با دل مزن خار
مکن یکبارگی از من تو انکار
قدم بردار ز سوی من تو بخرام
قدم بر چشم این «مهجوره» بگذار

bottom of page