top of page

منی افسرده و زار و دل افگار
بدرد بی دوا باشم گرفتار
ز بهرآرزوی روی دلدار
برنگ زرد و بدل رنجور و بیمار
چه بیماری که او میخواهدش نار
مرا در غور یار باوفا بود
که اندر جمع عرفان پر صدا بود
تمام گمراهان را رهنما بود
همیشه همچو کوهی پا بجا بود
ز دنیا رفت آن شاه جهاندار
که از جوراجل دل غرق خون شد
میان سینه من لاله گون شد
که بخت وطالع من سرنگون شد
نصیبم از ازل درد جنون شد
شدم نومید از دیدار آن یار
دل وجانم ز هجرانت کباب است
تنم افسرده وحالم خراب است
دو چشمم در رخم همچون سحاب است
چه سازم روی یارم درحجاب است
که باشم در میان خرمن نار
دریغا از جهان آن رهنما رفت
که بود او معدن علم وحیا رفت
ز چشم مخلصان نور وضیا رفت
فغان و ناله تا هفتم سما رفت
مرا این زندگانی نیست درکار
من از اهل جهان بیگانه باشم
چو محبوسی درین غمخانه باشم
انیس و مونس غمخانه باشم
میان مردمان افسانه باشم
دمادم میسرایم نظم و اشعار
خبر باشد ز حالم کردگارم
چسان با رنج و محنت میگذارم
به بیداری ندیدم ای عزیزان
به چشم خود همان شمع شبستان
بمن این دوری راه بود دشوار
شدم اندر جوانی زار و رنجور
ز من بگرفت دل آن مطلع نور
شدم هفتاد و موها شد چوکافور
به چشم خود ندیدم آن مهی غور
ترحم کن خدا با این دل افگار
به آه و ناله و شور و فغانم
چو افیون خورده گان باخود ندانم
ز یارتا که باشد مهربانم
که باشد واقف راز نهانم
نمایم درد دل با نزدش اظهار
گهی دیوانه و گه هوشیارم
گهی از خود رفته دل بی اختیارم
گهی اندر تفکر میگذارم
گهی گریان بپای هر مزارم
به خلقان می گذارم من بناچار
دو چشم خون فشان من براه بود
توجه ام به حکم داد خواه بود
منی بیچاره راحال تباه بود
امید من بوصل پادشاه بود
نمیدانم چه اسرار است درین کار
که بودم کلبی از در بارت ای دوست
نبودم لایق دیدارت ای دوست
که هر چند کرده ام اصرارت ای دوست
بفردا داده اقرارت ای دوست
بفردا عرض من باشاه مختار
منی «مهجورۀ» زار جگر خون
روان دارم ز دیده رود جیحون

bottom of page