
الا ای راحت جانم کجائی
رئیس نقشبندانم کجائی
ز لطف و مرحمت یکشب عزیزم
باین «مهجوره» خود رخ نمائی
غمت در بخش بجانم بی شمار است
دو چشمم بر رخم ابر بهار است
نه من تنها اسیرم با دو زلفش
خریدارش هزار اندر هزار است
با اول عشق خود کردی تو اظهار
مرا با وصل خود کردی امیدوار
چه بد کردم گناه از من چه دیدی
که گشتی از منی مسکین تو بیزار
بپای مرقدش شد منزل من
بود واقف زهر درد دل من
زبسکه می نمایم شور وافغان
امید دارم گشاید مشکل من
ز هجر روی تو دیوانه باشم
گهی شمع وگهی پروانه باشم
اگر خلق جهان با من نشیند
من از خلق جهان بیگانه باشم
چنین اشعار گویم از برایت
عزیزم جان شیرینم فدایت
بود «مهجوره» در عشق که دارد
میان جمله مردم با صداقت




.png)