اندر سر من فتاده سودا
زان روز شدم بدوست شیدا
از داغ میان سینۀ من
بر جمله خلایق است هویدا
از روز ازل نصیب من شد
این درد و فغان وشور وغوغا
یارب بنما نظر بحالم
کن غور مرا به یوم فردا
صف ها همه می شوند برابر
با من رخ دوست را تو بنما
«مهجوره» همیشه غرق خون است
از طالع و بخت واژگون است