top of page

باشم به امید وصل آن شاه
هر چندکه باشد عمرکوتاه
عمریست که من در آرزویم
ای کاش رسید می بدرگاه
تا سرمه چشمم خود نمودی
خاکی که رسیده پایش از راه
از روز ازل نصیب من شد
این درد و فراق و ناله وآه
با ما چه غرض ز عیب مردم
من منتظرم بدیدن ماه
در روز و شـب و تمام عمرم
عشقش بمن است درد جانکاه
جور وستم و جفا و دردش
باشد بمن حزین و خسته همراه
از بسکه فراق او کشیدم
رنگم ز جفای اوست چون کاه
«مهجوره» زغم رها نگردی
تا مرحمتی شود ز الله

bottom of page