top of page

نمیدانم چرا دارد ز من عار
مرا زین بیشتر ای گل میازار
ببر ای قاصد پاکیزه طنیت
به حال من بکن یکبار شفقت
به نزد دلربایم این حکایت
بگویش درد دارم بی نهایت
که تا واقف شود آن در شهوار
اگر پرسد ز احوال ضیعفم
بیان کن قاصدا وضع نحیفم
ز خواب و استراحت بی نصیبم
که من محتاج یک لطف خفیفم
بکن لطف وکرم ای شاه دین دار
بزیر بار هجرت بی قرارم
بخود پیچیده ام مانند مارم
نباشد با دو عالم هیچ کارم
شب و روز فکر سودای تو دارم
نمیدانم چه سازم چارۀ کار
گهی در فکر و سودا میگذارم
گهی بیچاره و دل بی قرارم
گهی چون پروانه در سوز وگدازم
گهی چون بلبلان فریاد دارم
خدا رحمی کند بر حالم ای یار
گهی گریان بپای هر مزارم
گهی پژمرده دل زار و نزارم
گهی فرهادم وکوه می شکافم
امید وصل شیرین تو دارم
مرا دور از نظر مگذار دلدار
چه سازم من به ایام جوانی
فتادم در بلایت ناگهانی
چرا با من نداری مهربانی
چرا ای بیوفا رحمی نداری
همی باشم بدرد و غم گرفتار
بگویم مختصر ای راحت جان
منم از مخلصان غوث دوران
به حال خویش ماندم سخت حیران
برفت ای مردمان آن کان مرجان
منم مجنون و حیران و دل افگار
میان خاک غوثم درحجاب است
دلم هر لحظه از عشقش کباب است
غم و افسانه من صدکتاب است
مرا اندر زبان نام جناب است
به محشر داد خواهم داد بسیار
ازان روزیکه در عشقش فتادم
ز عشرت های دنیا نا مرادم
تخلص را ز محرومی نهادم
هنر نبود مرا خبس کسادم
شوم قربان نام غوث کوهسار
چه گویم قصه ام را ماه تابان
بنزدت ای انیس و مونس جان
فلک بر حال من گردیده حیران
بیاد رویت ای سردار خوبان
پریشانم ندیدم چهره ات یار
ز دیدارت چو من مایوس گشتم
بدنیا بندی و محبوس گشتم
به چشم جمله گی محسوس گشتم
به جان پشمینه ارملبوس گشتم
اشم به سویت من طمع کار
اگر چه از نظر مستور باشی
به باطن هرکجا مظهور باشی
به جمع اولیا محشور باشی
به سلک عارفان محضور باشی
کنم صد شکر را از حی جبار
غرض بالآخره عرضی که دارم
حضورت ای شهی عالی تبارم
گر چه از نظر رفته نگارم
ز بعدش روی دل سوی تو دارم
توئی اندر گلستان نخل پُر بار
چه گویم شرح حال خود عزیزان
اگر گویم ندارد هیچ پایان
مرا این آرزو باشد ز ایشان
کند یاد منی خاطر پریشان
دعا سازید هردم بر منی زار
الا ای مرشد والا مقامم
توجه کن بفرزندان زارم
ز لطف و مرحمت والا تبارم
نظر کن از فراقت بیقرارم
توئی در ظاهر و باطن مددگار
الهی هرکه دارد عشق سرشار
بمثل من ورا ناکام مگذار
ثنا خوان تو ام هر لحظه صد بار
تو کار من بمن هرگز مسپار
به روی مصطفی سردار و سالار
الهی عاجز و شرمنده ام من
ز دست نفس بد در مانده ام من
ثنا خوان تو ام تا زنده ام من
ز جان و دل غلام و بنده ام من
به پوشان عیب من هستی توستار
الهی لطف خود از من مگردان
بروی مرشد من پیر پیران
بروی شاه امان الله دوران
بکن همراه به این «مهجوره» ایمان
بفردا در حضور شاه ابرار

bottom of page