
به آه و ناله همچون عندلیبم
خداوند جهان کرده لبیبم
فتادم زار اندر بستر غم
قدم رنجه نما باشی طبیبم
بگو باد سحر با راحت جان
شب وروز می نمایم آه وافغان
ز حال خسته حیران و زارم
چرا واقف نه ای ماه شبستان
اگر از رنج سودایت بمیرم
ز راه عشق تو دل بازی گرم
وفا دارد بمانم در همه عمر
ز ایام جوانی تا که پیرم
همیشه می شود افزون فراقت
میان سینه مانده درد وداغت
نمی بینم کسی احوال جویم
مگر از باد جویم من سراغت
از آن روزی بتو گشتم گرفتار
ز عشرتهای دنیا میکنم عار
کنم عرض دلم از نور چشم
بفردا در حضور شاه مختار
کنم من جان خود هردم فدایت
بود این کاسه چشمم سرایت
بگویم نظم و بیت وشعر بسیار
بماند یادگاری از برایت
بدل گفتم بیا بامن وفا کن
ز روی مصلحت بامن صلا کن
اگر داری تو با من سازگاری
خودت از عشق مهرویان جدا کن
دلم گفتا که من بیزارم از تو
همی آید مرا صد عارم از تو
مرا از عشق خوبان منع سازی
دم صد بار دست بردارم از تو
مرا عشق تو از جان بی خبرکرد
مرا سودای تو خون جگر کرد
میان خلق عالم ساخت بدنام
خدا داند ز مجنونم بتر کرد
اسیر عشق جانانم چه حاصل
برین حال پریشانم چه حاصل
نمی بینم جمال نازنینش
چو محبوسی بزندانم چه حاصل
خداوندا به حال من نظر کن
ز خوف محشرم بیدرد سر کن
سفر در پیش دارم توشه ام نیست
الهی این سفر رای بی خطرکن
از آن روزی بتو بستم محبت
نباشد بر دل من صبر وطاقت
اگر خلق جهان با من نشیند
مرا باکس نباشد مهر والفت
دلم از بهر دیدار تو خون است
غم ورنجم بدل هردم فزون است
به دیدار تو من مایوس ماندم
همه از دست بخت واژگون است
بیا ای جان شیرینم وفا کن
ز لطف و مرحمت ترک جفا کن
ز جان و دل گرفتار تو ام من
بیان حق محبت را ادا کن
همیشه آه و افغان دارم ای دوست
دو دیده ابرنیان دارم ای دوست
غم و درد و فراقت سالها شد
میان سینه پنهان دارم ای دوست
بیا «مهجوره» ات بیمارگشته
رخ زرد و دل افگار گشته
بخاک کوچه ها پا مال گردید
به چشم جمله خلقان خار گشته
چوسر از روضه تولی بردار
نظر افگن به این «مهجوره» زار




.png)