top of page

قربان وفای تو شوم دوست کجائی
رخ را بمنی خسته هویدا ننمائی
این قلب حزینم که گرفتار توگشته
یک لحظه ز سودای تو نیست رهائی
نه همدم و همراز که گویم غم هجرت
خون شد جگرم عاقبت از داغ جدائی
خوش میگذرد با همه کس عشرت دنیا
افسوس که در عاقبتش نیست وفائی
صد سال اگر عمر عزیزت بگذارد
پیدا شده از خاک پس آنجا تو فنائی
در دل نبود هیچ ترسی ز قیامت
خلقان به زمین اند تو گویی به فضائی
یک لحظه نما سر بگریبان تفکر
مغرور به این عمر دو روزه تو چرائی
تلخ است به «مهجوره» همه لذت دنیا
یارب تو به احوال منی خسته گواهی
bottom of page




.png)