
ای بار خدای کردگارم
میکن نظری بحال زارم
هر چند که غریق با گناهم
از فضل وکرمت امیدوارم
مانند من غریق عصیان
باشند و هزار صد هزارم
نومید نه ام ز در گه تو
با اینکه گنه است بی شمارم
کس نیست چنین بفکرو سودا
در روی زمین کسی ندارم
از روی چه ای کریم و رحمن
بنمودی به چشم خلق خارم
از درگه خود مرا مرانی
من درگه دیگری ندارم
تا هست مرا چو در بدن جان
من جان بدهم برای جانان
بیا ساقیا ببین دلم خون شده
در چشم برخ رود جیحون شده
بدوشم فتاده چنان بار غم
که در زیر بارش قدم نون شده
بیا ساقی که گشتم هلاک
روم در لحد سینۀ چاک چاک
بیا ساقیا نیست طاقت مرا
که باشد بسی رنج و محنت مرا
رفیقم شب وروز محنت شده
نباشد به کس چون رفاقت مرا
ز روی محبت بیا ساقیا
تو یک جرعه می بمن کن عطا
بنوشم همان جرعۀ ناب را
که گردم ز غمهای دوران رها
بیا ساقیا تو بحالم ببین
عطا کن بمن جرعۀ دل نشین
که تا گردم از رنج و محنت رها
نباشم دگر خسته وهم غمین
بیا ساقیا هم زراه خدا
بده جرعۀ می بنور و صفا
نظرکن تو در اهل عالم همه
هزار است چو من خسته و بینوا
بیا ساقیا بین که حیران منم
دل خسته و زار وحیران منم
که از فعل وکردارند موم خود
تو هم شاهدم شو پشیمان منم
بیا ساقیا حال زارم ببین
تو از مرحمت ساعتی هم نشین
بکن غور احوال«مهجوره» را
که طاقت نباشد درین سر زمین




.png)